صندلی های آبی ... شیشه های لک زده، پله های گلی ... نورافکن هایی که گویی اشک میریزند، چند روزی ـست اشک میریزند ... زیر باران ... زیر ناودان ... پرچم کرنر انگار خوابش برده، ساکت است، هر از گاه شانه عوض میکند و نفسی عمیق در پس آن ... تابلو تبلیغات نای روشن شدن ندارد، همه بریج امروز به خواب رفته است ... کارگر ساده ورزشگاه، آلفرد، آن حوالی را جارو میکرد، میان صندلی ها را ... خسته بود ... کلاه آبی رنگش را بالا داد و عرق از سر و صورتش پایین کشید ... مادرش مریض است، مادری که روی تمام تخت های بیمارستان مرکزی لندن خوابیده، عصرها به بار مارکت سر خیابان میرفت و مست میکرد ... نمیدانست چه بر سرش خواهد آمد ... نمیدانست زندگی چیست؟! او از خودش فرار کرده بود .. از مردی که در آینه میدید ... بی احساس صندلی های آبی بریج را دستمال میکشید،، جوانی هایش را دستمال میکشید ... آن لحظاتی که با گل تری به بارسلونای رایکارد به پرواز درآمده بود را از خاطر برده ... روزی دختر مورد علاقه اش، میان پرچم های چلسی در کنار او به آسمان چنگ میزد، روزگاری که کریسمس برای دیدن آنها زودتر از راه میرسید ... اما ماه هاست چلسی طعم پیروزی را نچشیده ... طعم افتخار، طعم بزرگی ... جارو را کنار گذاشت ... روی یکی از صندلی ها نگاهش به بنر آویزان از ضلع شمالی دوخته شد ... بنری که باران آرام و قرارش را گرفته بود ... born is the king ... هنوز صدای غرش ابرها به گوش میرسد ... اما نه ... این انگار غرش ابرها نیست ... صدای مردی آشناست ... صدایی بلندتر از 50 هزار نفر که بریج را روی سرشان میگذاشتند ... صدایی که اروپا را ساکت کرد، صدای صلح و آزادی، شبیه به نوای گیبسون ... صدای یک پادشاه ... به یاد آورد ... مردی را به یاد آورد که از زمین رها میشد ... مردی که یازده سرخ پوش اطرافش را شبیه به جهنم کرده بودند ... پادشاهی که با چرخواندن سرش به سرنوشت یک شهر پایان داد، گلادیاتور را در خانه به زمین گره زد ... جام را به کولش بست و در گرد و غبار مونیخ به بریج بازگشت ... به چلسی ابهت داد، به هوادارانش عشق، به مردم کشورش آرامش، به آفریقا آرزوی های بزرگ یاد داد، به انگلستان برابری را آموخت، به ترکیه باور بزرگ بود را ... به انسان درس مردانگی داد و به خدا بندگی را نشان داد ... مردی که گل هایش را با دست به آسمان تقدیم میکرد ... آخرین پیامبر فوتبال بود ...