وقتی در زندگی مان عشق نداریم.وقتی تنهاییم.وقتی ساکت و گوشه گیریم.وقتی،وقتی،...،وقتی. حوصله مان سر میرود از زندگی خسته کنندمان، از روزمرگی هایمان فقط یک پسر بچه ی پرتغالی امیدمان می شود برای بیدار ماندن، برای ادامه دادن.
زمانی که در پاییز سرد و غمگینی در یک کوچه ی بن بست قدم می گذاری که سر تا پایش برگ های خشک زرد و نارنجی پوشانده و هر قدم از قدم که بر می داری، صدای خش خش برگ ها سکوت مبهم کوچه را می شکند و وقتی همین خش خش میشود تنها همراهت، هم صحبتت،هم کست.پس بی اراده ادامه میدهی تا حداقل همان صدای نامفهوم بشود سنگ صبورت. رونالدو برای ما همین است.همین که وقتی سرخورده ایم،یکی هست که خودش را برای ما به آب و آتش میزند تا فقط ساعتی لبخند رضایت بر لب بنشانیم.صبح و شب و نصفه شب ندارد،هر وقت که عشقمان در زمین باشد ما هم جسم و روح مان را برایش وقف می کنیم.
شما بجز عشق بر این احساس نام دیگری می نهید؟ اما... ما حتی عشقمان را به آغوش نکشیده ایم،نبوسیده ام،دست بر گردنش نیانداخته ایم،قدم نزده ایم،با یک نی با هم آب انار نخورده ایم.پس این چه عشقی است؟ این از عشق بالاتر است،ما رونالدو را دوست داریم. کسی که کسی را دوست بدارد به هر ناشناسی که برسد فقط و فقط وصف محبوبش را می کند.عشقش را میان همه تقسیم می کند.ما هم مگر همین کار نمی کنیم؟
شب با رویای دیدنش می خوابیم، صبح برای دنبال کردن احوالاتش بیدار می شویم،هر لحظه ای که بیکار می شویم در ذهن مان برایش یک دنیا آرزو تصور می کنیم.روز قبل از هر بازی در افکارات مان برایش وظایفی تعیین می کنیم،ابتدای شروع هر بازی برایش دعا می کنیم تا بهترین بازی اش را بکند.هنگامی که به رویش خطا می کنند گویی که تیری بر قلب مان نشسته،هر دردی که می کشد ما هم این سمت عالم رنج می کشیم.
سخن کوتاه کنم و به همین خلاصه که هیچ عشقی در دنیا به زیبای تو نیست،همیشه تو : کریستیانو رونالدو ♥