جوونها روز تولدشون که میرسن خونه، با اینکه میدونن پشت در چه خبره! اما بی خیال درو باز میکنن ... احتمالا به یکباره چراغ ها روشن میشه و روی سرشون برف شادی میریزن... و حالا زمان فیلم بازی کردنه، زمان اینکه به همه نشون بدی شوکه شدی، به کسایی که دوستت دارن، به برق زیبای چشم هاشون نگاه میکنی،به لبخدی که روی لب دارن ... میشینی وسط جمعیت و شمعو فوت میکنی ... 13، 18، 26، 34، 42، 55، یا 63 ... عدد روی کیک تا 60 شاید زیاد فرقی نداشته باشه، اما همین که از 60 عبور میکنه، دیگه کم کم قدر زندگی رو بیشتر میدونی، قدر آدم های اطرافت رو، قدر این لحظات رو ... سعی میکنی هر چه زودتر بهترین ها رو براشون بسازی ... تو اون سالها انگار دیگه چیزی مهم نیست!
یه کارگر ساده معدن، آخر شب که میرسه خونه، خبری از تولد و جشن نیست، زنش شاکی کنار میز ایستاده و بهش میگه: این هم آخرین اخطار صاحب خونه اس ... یه پیرزن معلول، روز تولدش رو کسی به یاد نداره، توی خونه سالمندان برای نوه هاش شالگردن میبافه و تنها آرزوش دیدن دوباره اونهاست ...
قهرمان داستان ما اما نه یه کارگر ساده معدنه، نه یک پیرزن از پا افتاده، نه حتی سنش از 60 گذشته ... امشب که میره خونه، باید دخترشو که روی کاناپه خوابش برده بغل کنه و ببره اتاقش، باید کیک تولد دست ساز زنشو بذاره تو طبقه بالای یخچال و به یکی دوتا کارت تبریکی که براش فرستادن جواب بده ... قهرمان داستان ما امروز 53 ساله شد ...
روزی میلیون ها هوادار واسه رسیدن به کریسمس ثانیه شماری میکردن، نه برای گرفتن جشن تولد مسیح، بلکه برای فریاد زدن سورود تولد او ... با اینکه خیلی زوده اما انگار واسش دیگه چیزی مهم نیست!
.
.
.
تولدت مبارک دوست قدیمی! . اگر حتی ما چند نفر بیشتر نباشیم ...