باز هم وقت نوشتنم است و خط خطی کردن کاغذ های خط دار، موعد به تحریر درآوردن ذوق و افکارم
و در کنار آن زمان مچاله نمودن برگهای زرد پاییزی که با تخیل نوشته های بهاری سبز نمی شوند
آینده را به لالایی نمی سپارند و گذشته ها را از سرسپردگی به خواب هشیار نمی سازند!
باز هم وقت نوشتنم است اما نه از قلم و کاغذ کاری ساخته است و نه از ذوق و شوق و تخیل هایم،
این بار کاغذی مچاله نخواهد شد چون قبل از آن منم که مچاله و درهمم!
از اینکه نمی توانم احساساتتان را بنویسم نمی توانم خاک خاطراتتان را با بذر تلنگری بارور کنم
حتی نمیتوانم برای لحظه ای همقدم گامهایتان در ساحل طلیعه پوش از فام افق های اشک و لبخند شما باشم
تنها راه پیش پایم پشت کردن به قلم و کاغذست!
روبروی خود قلب تک برگی ام را مثل سفره ی درویش می گسترانم و احساسم را با شما شریک می شوم
چشمهایم را از جوهر نگاه پر میکنم و روی برگی که مچاله اش نباید کرد، گریه مشق میکنم.
مشق امشب خاطرات از چکیدن یک قطره اشک بر گلبرگ گونه ام
و سر خوردنش برای بوسیدن لبم که گفت: "گابریل عمر باتیستوتا" آغاز میشود!
در عصری که برزیلی ها به مجسمه ی مسیح، ایتالیایی ها به کلئوسئوم، فرانسوی ها به ایفل
و انگلیسی ها به ساعت بیگ بن می نازند مردمان آرژانتین به آثار تاریخی نمی اندیشند
بلکه دلکوکند از اثر هنری روزگار که در دیار مملو از نقره برایشان طلائی 24 عیار به ارمغان آورد
انسانی لایه لایه از طلا! خلق و خوی طلایی، تعصبی طلائی، سرشتی طلائی، موهای طلائی، پاهای طلائی و گلهایی طلایی!
ال گرینگوی آرژانتین گابریل باتیستوتا
در کشوری که 99درصد فوتبال برایشان مارادونا است و یک درصد دیگر آن
بحث بر سر جانشین داشتن یا نداشتن او، نمی توان از شخص دیگری سخن گفت
حتی اگر آن شخص بازدَمش دَم خیلی ها باشد پس بسراغ فلورانس میرویم!
در پایان سال 1991 جوانی پا به پایتخت هنری ایتالیا گشود
که در هزاره ی قبل از ورودش آنجا مامن 350 هنرمند از 1000 هنرمند اروپا بود!
فلورانس مرکز رنسانس ایتالیا در آستانه ی رنسانس دیگری بود
تحولی بسوی موفقیت، بسوی خود باوری، شکفته شدن گل امید در برهوت دل مایوسی ها
و پایه های این رنسانس با دستهای گابریل جوان بنا شد!
باتی گل به مردمان فلورانس آموخت که نباید بخاطر پیکره سازی شهره باشند نباید به آنچه هستند اکتفا کنند
آنها می بایست به آنچه که باید باشند برسند تا دیگران از آنان تندیس بسازند!
باتی در سری B این دروس را به مردم فلورانس آموخت
گابریل فیورنتینا را از سری B به سری A آورد و خودش را از سر زبان ها به سر در دلها!
کار بجایی رسید که فلورانسی ها از خودشان تندیس بسازند مجسمه ی برنزی از طلایی ترین مرد فلورانس!
تندیس باکره ی سوگوار میکل آنژ در سوگ محبوبیت از دست رفته اش توسط پیکره ای دیگر با نام باتی گل بود
میکل آنژ در حسرت دمیدن در صور تا از گورستان کلیسای سانتا کروچه ی فلورانس برخیزد
و تنها فرصتی بخواهد تا بجای پرداختن به تندیسه های داوود و موسی
تمام عمرش را صرف ساختن تندیسی از نگاه مردی کند که چشمهای فلورانس را به امید باز نمود!
ماکیاولی عهد رنسانس اگر بود پی می برد که کتاب شهریار او نباید برای مدیچی های فرمانروا باشد
که آن کتاب متعلق به پرنس بنفش هاست گابریلی که بدون جنگ پرچمشان را به اهتزاز در آورد
جوانی که در سال 1988 در ورزشگاه نیواولد بویز میخوابید و در همان جا هم بازی میکرد
خواب خوش بزرگترین استادیوم ها شد از حسادت برنابئو، نوکمپ و اولدترافورد به ارتیمو فرانکی!
تا رویای المپیک رم که در سال 2000 به حقیقت پیوست!
باتی در سال 2000 از فلورانس رفت اما قلبش همانجا ماند و ایستاد
او با رم به فیورنتینا گل زد تا قلب فوتبال بایستد! ایست قلبی فوتبال
باتیستوتا توپ را به تور دروازه ی فیوره چسباند رمی ها سر از پا نمیشناسند
آیا فلورانسی ها دشنه از پشت خورده اند! آنها قسم می خورند که چاقو دسته اش را میبرد!
باتی به گریه می افتد رمی ها مبهوت از این عمل بعد از گل در سکوت فرو می روند
از مشت های گره کرده ی آنها میتوان به خفه کردن شادی در وجودشان پی برد
فلورانسی ها سریعا سوگند شکنی میکنند با گریه های او اشک می ریزند و می گویند چاقو دسته اش را نمیبرد!
کلئوسئوم رم که از سال 1983 گلادیاتورهایش را بر اریکه ی قهرمانی نمیدید
سال 2000 باتیستوتا را به جمعشان افزودند و او با گلها و شوت های شبیه به شمشیر
همه ی تیمها را از لب تیغ گذارند و اسکودتو را فتح کردند!
او رم را قهرمان کرد، او زانوهایش را در فوتبال از دست داده اغراق نیست اگر بگوئیم او زانوی فوتبال است
کسی که فوتبال بدون او نمیتواند پا شود باتی جام جهانی را بالای سر نبرد
اما وجودش جهان فوتبال را سر بالا نگه داشت
گابریل بهترین بازیکن جهان نشد اما پدر خوانده ی فوتبال برایش بهترین ارث را کنار گذاشته بود!
زیدان: بهترین پاسهایم را برای باتی گل ذخیره کرده ام!
ما فرشته ای را در چمن های سبز فوتبال دیده ایم که از ازل سخن از جایگاهشان در آسمان هفتم بود!
باتیستوتا کم نظیر است و کم رخ می دهد مثل ابرهای پنهان شده ی بهاری در پستوی آسمان
که هوای بازیگوشی و باریدن آن هم در داغ ترین روز مرداد بسرشان می زند
او تیک تاک ثانیه های ساعت عشق است که اگر بخوابد نمیدانیم در چه زمان از عاشقی بسر می بریم