یک/ جنگ هشت ساله که تمام شد؛ فوتبال دست آدمها را گرفت تا به زندگی بدون جنگ عادت کنند. اواسط دهه هفتاد؛ تعقیبکردن فوتبال حتی از تعقیبکردن سوژههای خوشپوش خیابان ولیعصر هیجانانگیزتر به نظر میرسید. فوتبالیستها قهرمان فرهنگ عامه بودند و دیوار بیاعتمادی و دیوار بلندتر تضاد طبقاتی هنوز بین مردم و ستارههای تیمملی بالا نرفته بود. آنها از خودمان بودند. از تبریز و مشهد و تهران. برادرهایمان. پسرانِ عجیبِ نسل طلایی که مثل همه نسلهای طلایی دیگر؛ حالیشان نبود دارند هنر میکنند. و علی دایی یکی از بهترینهایشان بود. بولدوزر خط حمله. سرزن، سمج، خستگی ناپذیر. اما دیوانه نبود. همیشه حواساش جمعِ دیوانه نبودن بود. دیوانه نبود که دیوانهاش باشیم.
دو/ یک بار وقتی ترقه پرتاب شده به درون زمین؛ بازیکنان کره شمالی را ترساند تا مسابقه مهم آزادی متوقف شود؛ دایی از میانههای میدان توپ را به تیر دروازه کوبید تا تماشاگران بیحوصله بازیِ متوقف شده؛ به وجد بیایند و ناماش را دم بگیرد. تشویقِ داییِ بازیکن؛ به همین لحظاتِ منحصر به فرد نیاز داشت و نام او؛ شعارخورترین محسوب نمیشد. از همان نسل؛ مهدویکیا که روزگاری با گل استثنایی دالیان و بعدها با گل به آمریکا غوغا کرده بود؛ «زیزیگولوی آسیا» و خداداد عزیزی؛ مرد اول حماسه ملبورن؛ «دوای هر مریضی» بودند. او حتی محبوبترین علیِ تیم ملی نبود. توی همه آن سالهای جادویی دهه هفتاد؛ علی دایی هرگز یک پدیده غافلگیرکننده نبود. برای دل یک ملت را بردن و سوپراستار بودن؛ او نه لباسهای سوزان روشن را داشت و ویولون شادمهر عقیلی را. دایی یک مرد جنگی بود. تناور بدون ظرافتی که در لباس تیمملی در جامجهانی فرانسه محو بود و در جام جهانی آلمان توی زمین راه میرفت. که هر وقت بیشتر از همیشه احتیاجاش داشتیم؛ نبود. در همه این دوران طولانی؛ از میان آن 109 تا گل؛ با کدامشان ریختیم تویِ خیابان و آنقدر بوق زدیم که یادمان برود در کدام نقطه دنیا زندگی میکنیم؟
سه/ خیلی از نودوهشتیها؛ بعدتر از دور افتخار ملبورن؛ بدجوری -خوب یا بد- غافلگیرمان کردند اما شهریار؛ همیشه شهریار بود. همان مردی که تصور میکرد همه دنیا دست به دست هم دادهاند تا علیه او توطئهچینی کنند؛ همان دلاور سنگرهای خیالی؛ همان ستارهای که خودش را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت؛ او را به عنوان یکی از اساطیر پرسپولیس میشناسیم و لابد مهم نیست اگر اتوبوس تیم معطل حقوق نگرفتن آقای اسطوره بشود؛ اگر بازندهِ همیشگی نبرد با استقلال باشد؛ اگر برای شکست دادن قرمزهای تهران به هر قیمتی؛ تا سطح درگیری با شیث رضایی تنزل پیدا کند و تیترِ «مربی کشتی» را در کنایه به دنیزلی به روزنامههای ورزشی برساند. که در روز یادبود هادی نوروزی نود دقیقه در کنار زمین به داور اعتراض کند و در کنفرانس خبری بعد از بازی؛ خودش را اینطور از جمع پرسپولیسیها کنار بکشد:«داور نمیخواست غصه آنها دو برابر شود!». دایی نمیخواست علاقه هیچکس به او دوبرابر شود. هیچوقت.
چهار/«خدا میخواست علی دایی گل بزند». این جمله را در روز قهرمانیاش به عنوان مربی-بازیکن سایپایِ ورنر لورانت گفت. مشکل شاید همین بود که دایی تصور میکرد خدا همیشه طورِ دیگری روی او تمرکز کرده است. علی با خدا لابی کرد و با تجربه فقط چند ماه مربیگری؛ سرمربی تیمملی شد. یکی از انتقادناپذیرترین مربیان تاریخ تیم ملی. شهریار حتی بعد از باختِ باورنکردنی به عربستان در تهران؛ پاسخِ هر سوالی را با پرخاش میداد. در پرسپولیس و راهآهن هم او همین رویه را در پیش گرفت. داییِ اعتراض به داور؛ داییِ تیمهای کسلکننده؛ دایی فراری از تاکتیکهای پیچیده؛ داییِ استفاده از برادر در مقام دستیار؛ داییِ یقههای باز؛ داییِ صداهای بلند و قدمهای کوتاه؛ دایی داعی در کنار زمین؛ مردی که در مستطیل سبز میباخت و قراردادهای بیرون از زمین را میبرد. بااختلاف میبرد.
پنج/ یک دهه قبل؛ پاسِ رو به عقبِ جواد کاظمیان در بازی حساس با اردن؛ شهریار را عصبانی کرد. او به سرعت خودش را به جواد رساند تا با حرکاتِ دست؛ نارضایتیاش را به نمایش بگذارد. ایران در حال برنده شدن در مسابقه بود اما دایی برای گلِ نزدهاش در مسابقه؛ نگران به نظر میرسید. همین عطش از مرد شماره 10 یک ستاره ساخت اما فرصت قهرمان بودن را از او گرفت. او بارها و بارها و بارها به صورت خودش مشت کوبیده اما هنوز هم ستارهای است که اسماش را فریاد میزنند و نه قهرمانی که تصویرش روی دیوارها حک میشود. او بیزینسمن موفق فوتبال ماست. استادِ بیرقیبِ امضایِ متممها؛ دونده در مسیر پرنوسان دوستی-دشمنی؛ تاجری که خوب آلمانی صحبت میکند اما کوتیشینهای فارسیاش پسندیدنی نیستند. بر ما ببخشایید اگر مرور هر خاطرهای از او؛ به آنجا میرساندمان که در روز تولد 46 سالگی توی چشمهایش نگاه کنیم و .... دوستاش نداشته باشیم.
محمد حسین عباسی
پ.ن:صرفا تفکرات نویسنده است و به هیچ نحوی پذیرفته یا رد نمیشود.