شبی که گذشت ارام و قرار از سر سودا زده ی ما برد... شبی که گذشت تلخ وشیرین ترین لحظه ی دنیا ی ما بود... شبی که گذشت اشک بار ترین ذوق دنیا را در خود داشت... شبی که گذشت،نفس گیر و جگر خوار بود... شبی که گذشت باران چشم هایت و بغض گلویت ، مادرت را به گریه واداشت...
یادمه روزی را که ما را در این سوی گیتی به گریه واداشت... ما که می دانیم حق تو همه ی همه چیز است ولی عده ای مست و خواب زده که نمی دانند... ما که می دانیم طراری(راهزن)که لباس دلقک ها را به تن می کند...شاید سهمی در ان باران داشت.... انگشتانم نمی داند چه بنویسد...زبانم چه بگوید...
تو بهترین را از دست بهترین گرفتی...پله فرزندت می فهمد که پدرش یک مرد است...کسی که خم می شود ولی نمی شکند... فرزندت چیزی را دارد که هیچکس ندارد...او تو را دارد... معشوقه ات را بوسیدی و برخواستی... معشوقه ات چشمانش با چشمانت گره خورده بود...بغض کردی بغض کرد... و وقتی سیل گشتی بر دل ما ...همراهت شد...
خداوند در هنگام سرشتن تو هر چه احساس را در دنیا بود جمع کرد...عصاره اش را در وجودت نهاد... در پایان فقط می گویم: ای خواستنی ، می خواهمت...