لحظه ای دل نشین تر نمی یابیم از آن لحظه که نامت را ، نقش بسته بر صفحه ای دیدیم که در دستان مروارید سیاه ( پله) می درخشید ...
لحظه ای شیرین تر نخواهیم یافت از آن دم که اشک هایت از دیدگانی که فریاد معصومیت سر می دادند بر گونه ات فروریخت و ما دیگر هیچ نمی خواستیم از خدا ... نمی دانیم چه بگوییم از سخنانی که اندر وصف بلاتر و فیفا بر زبان آوردیم؛ خدا از همه مان در گذرد ...
اما چرا ! به خاطرآوردن سال هایی که آن توپ ، تنها حق تو بود ، داغمان را تازه می کند . درد زخمی چهار ساله که در ژرفای قلبمان ، قرار از ما گرفته بود ، با این توپ ساکت شد ، نه ترمیم . ما غرامت چهار سال انتظارمان را از که بخواهیم؟ با این حال ، به اینجا که می رسیم ، همه می دانیم که اگر بی عدالتی شان در این سال ها نبود ، آن شب تا این اندازه شیرین نمی شد؛ می دانیم که اگر پیش از این ، آن همه توپ نصیب تو می گشت ، دنیا ، دیدن اشک هایت را ، که به یادماندنی ترین لحظه های زندگی مان بود ، از ما دریغ می کرد ...
ما می دانیم که گذشته هرگز باز نخواهد گشت . دیگر مهم نیست ؛ می خواهیم هرآنچه در این سال ها گذشت را فراموش کنیم ؛ می خواهیم طعم شادی پیروزی ات را با تمام وجود بچشیم ؛ می خواهیم سالی را ، به اینکه لایق دوست داشتنت هستیم ، افتخار کنیم ...
می خواهیم تا ابد با تو بمانیم و تو را در قعر دل های خود نگاه داریم ؛ چون ما کسانی هستیم ، که باور داریم ، عاشق تو ایم ...