فرانکی رفت با چشمانی گریان و ما را در سیل خاطره ها به حال خود گذاشت. تحمل کردیم هر چند تحمل دوری اش سخت بود و دردناک. اما هنوز دروگبا، چک ، مورینیو و تری را داشتیم.
یک سال نگذشت که دروگبا هم رفت. استمفوردبریج دیگر پادشاه نداشت. با شکوه رفت وما سرمست بودیم از شراب قهرمانی... نمی دانستیم شاد باشیم یا بگرییم...
مدتی گذشت. چک گفت من می روم. گفتیم امکان ندارد کسی که جانش را به خاطر چلسی به خطر انداخته ترکمان کند. ولی او هم رفت.
او رفت وهر بار که مقابلمان قرار گرفت خاطرات فینال مونیخ و نسل طلایی را برایمان زنده کرد.شاید در این حوالی اشک طرفداری هم در آمده باشد ولی چه فایده؟ او رفته و همه آن خاطرات شیرین در عمق تاریخ غرق می شوند...
بدون چک برنده شدن سخت بود. آنقدر سخت که در مرز سقوط قرار گرفتیم. اما تحمل کردیم. به خیال خود می پنداشتیم بار دیگر آقای خاص اوضاع را بهتر می کند و دوباره نسل طلایی چلسی را بازمی آفریند. در آن روزهای سخت فقط امید تکرار خاطرات شیرین گذشته ما را زنده نگه داشت.
اما مورینیو رفت. و چه مظلومانه هم رفت. در عصر یک پنجشنبه لعنتی...
دل بستیم به اسطوره ترین اسطوره مان. کاپیتان جان تری... مردی که از 21 سال پیش همراهمان بود. کمرمان را بار دیگر راست کردیم و گفتیم اشکالی ندارد هنوز جان داریم. یک رهبر متعصب و شاید تنها بازیکنی که این روزها چلسی میخواست.
جانمان خبر رفتنش را داد. باور نمی کنم که برود. اگر او برود و ما را رها کند به حال خودمان به چه کسی دل ببندیم؟ امیدمان به چه کسی باشد؟
آیا این پایان خاطرات ماست؟