طرفداری- هرگز چنین چیزی در فوتبال ندیده بودم. بازی تمام شده به نظر می رسید. لیورپول 2-0 از ساندرلند  جلو بود اما دقیقه 77 اعتراض ها شروع شد. نیمی از کاپ ورزشگاه را ترک کردند و بخش عمده ای سکوت پیشه کردند. توده مخالفان، خون تیم را کشیدند و گربه های سیاه فرصت را از دست ندادند. برد دزدیده شد و یک امتیاز به حساب آن ها واریز شد، آن ها که در تمام بازی نظاره گر بودند. 

اگر نمی رفتند، بیش از یک امتیاز کسب می شد. هواداران مهمند. البته که مردم مهمند. بدون آنها، بیست و دو احمقند که در یک زمین به دنبال توپ می دوند. این را حتی یورگن کلوپ می داند. 

پیش از بازی بسیاری باور نمی کردند که این عزم در نزد متعصب ترین هواداران فوتبال در انگلستان به عمل منجر شود. باور نمی کردند که آنفیلد، معبد قرمزهای عاشق، از متعصب ترین جایگاه زمین و دقایقی بسیار پیش از شنیدن سوت تخلیه شود. اما  آماده می شدند. همینطور که شعار ها و پرچم ها آماده می شد، عصبانی ها عصبانی تر می شدند.  

باور این بود؛ ما بیش از این ها می ارزیم. پس داستان 8.5 میلیارد پوند هزینه پخش تلویزیونی چه می شود؟ بهتر نبود که بین همین هشت هزار و پانصد نفر، تمام اعضای این دیوار سرخ تقسیم شود که اگر تیم می برد، اگر تیم نتیجه می گیرد و اگر امید هست، آن هایند که پاهای سنگین و اسپانیایی، برزیلی و آلمانی را بی اینکه شنکلی  و فینال رم را دیده باشند و بسیاری دیگر، پیش می برند؟  انتقام یعنی همین، شلیک به حساس ترین نقطه ممکن. باشگاه به هواداران خود افتخار می کرد، پس ما نخستین نفراتی باید باشیم که با مشت به صورت آن ها می کوبیم، حقیقت را. 

سی سال است که در ابتدای فصل بلیط تمام مسابقات لیورپول را خریداری می کنم. آن ها همیشه من را داشته اند. مثل همه ما. همه ما که برده های تصمیمات آن بالایی ها هستیم. می خواهیم این بار بدانند که نمی گذاریم باز هم دستمالی به تقدیر نامه هاشان بکشند، آب دهانی قورت بدهند تا به گمان تصمیم سخت را به نفع باشگاه گرفته اند و بعد پشت میزهای خود به ما قاه قاه بخندند. که نمی فهمیم. که ما هم مثل مشتری های فروشگاه، می توانیم با مشتری های جدیدی جایگزین شویم. 

امروز احساس کردم که پرچمی کاشته شد و اوضاع دیگر هرگز به مانند قبل نخواهد بود. ناراحتم اما افتخار می کنم. کاپ برای یک ساعت ساکت بود، بعد در دقیقه 75 با خشونت تمام شروع به خواندن سرودش کرد. شما هرگز تنها گام بر نخواهید داشت. آنقدر به طنین بلند که هرگز، هرگز آنطور از ته دل نخوانده بودیمش. و بعد رفتیم. بسیاری از ما ورزشگاه را ترک کردند. رفتنمان همیشگی نبود اما دیگر کافی بود.