روزی روزگاری در کشور فغانسه پسر خسته ای در خانواده ای مذهبی و تهی دست چشم به جهان گشود همونطور که چشمش رو میگشود پدر وی متوجه شد او گشاد است زیرا زمانی که پرستار در حال در آوردن وی بود و تلاش میکرد چشم وی را بگشاید فرمود : هو کاکو الان وقت ای کاراست؟ او را کریم نامگذاری کرد زیرا وی بسیار بی چشم و رو و نامسمان بود قضیه ی نا مسلمانی وی زمانی رخ داد که در کوچه پس کوچه های فغانسه در حال قدم زدن بود (بخاطر رعایت شئونات اسلامی قادر به تعریف کردن ادامه ی ماجرا نیستیم) سال ها گذشت و وی به فوتبال روی آورد و بالاخره به رئال مادرید پیوست از آنجایی که پدر او تهی دست بود زمانی که کریم ماشین بنز را خریداری کرد . هر جایی که میرفت میگفت این بنز من نیست ، بنز ماست واس ماست و آنقدر این جمله را تکرار کرد که اسم او کریم بنزما شد !!! وی بسیار گشاد و خسته بود بطوری که زمانی که در رئال زیر نظر مورینیو بازی میکرد وی را گشاد مرد کوچک می نامیدند از ابن رو مجسمه ی وی در شیراز کنار مقبره ی حافظ نصب شد تا درودی دیگر بدروووود