اینهم داستانکی از عشق.... گفتی: رازی نهفته است در چشمانم...چیست؟ گفتم:بیا عاشقی را دوباره آغاز کنیم...و تشهد گوییم بر یگانگی عشق...و قیام کنیم بر اعتلای مستی...که چه تهی دستند خماران بی شراب و شراب نوشان بی دین عشق...وَ تو کافرم کن بر شراب بی عشق...که چشمانت کیش خماران باد... گفتی:برای وصال...غزلی بسرا...بی واژگان اشک و می و عشق و فراق... گفتم:برای مجنون...خانه ای بساز بی غل و زنجیر و آئینه و لیلی... خندیدی و گفتی:که مرحبا! برایت بوسه ای میفرستم................روی گلبرگ گل سرخ! خندیدم و از رود گرفتمش!......................................... شمیم بوسه ات نقش شرم بسته بود بر گل سرخ...سرخ تر و خوشبو از هر وقت....