به هر حال روزگار عجیبی است. یکبار دیدم پیرلو دارد اشک میریزد، بوفون در آغوشش کشیده و با هم گریه میکردند. به مادرم گفتم مگر نمیگفتی مردها گریه نمیکنند؟ گفت: «نه عزیزم، آنموقعها اشتباه میکردم. مرد؛ نامردی نمیکند.» بوفون برای من نماد یک ابر مرد واقعی بود. یک سوپرمن واقعی که کارش زنده کردن امید، در روزهای ناامیدی ما بود. اصلا دوست داشتم هر وقت گریه میکنم، او بیاید دلداریام بدهد.
طرفدار تیم خاصی نیستم و این فوتبال را برایم جذابتر از بقیه میکند. پیرلو و بوفون، با هم برلین را در سال 2006 فتح کرده بودند، اما در سال 2014؛ آن اشکهای لعنتی بدجوری حالم را گرفت.
خب هر وقت بوفون در زمین لبخند میزد و تلوزیون نمای کلوزآپ او را نشان میداد، اندام درونی دلم یک جوری میشدند. بالای معده – فکر کنم مری باشد اسمش! – تا آن تهِتهِتهِ دلم که اسم آنجا را هم نمیدانم؛ اما میدانم نقطه شروع عشق است، یک سوزش خاصی میگرفت با دیدن چشمان خندان بوفون!
جان لوئیجی بزرگ، مردی که وقتی در زمین است مدافعان میتوانند یک تشک پهن کنند و به امید دیوار پشت سرشان در زمین استراحت کنند.