پسری با صورت استخوانی راهی باشگاهی شد که تبریک خوش آمدگویی اش هم اینگونه از «جوزپه برگومی» بشنود «یک دیوانه باش تا دوام بیاوری» مردم آن شهر آگاه بودند که او بازیکنی است که از بوئینس آیرس آمده, از دیاری که روح سرخپوستی در آن دمیده شده .. هنوز زمان زیادی از تعظیم بزرگان اروپا و جهان به ناپل و آرژانتین نگذشته بود. اینبار پسری با صورت استخوانی آمده بود که رنسانس جدیدی را شکل دهد. رنسانسی با نام" وفاداری". بیست و هفتم آگوست روزی که دیوانگان آن شهر هنوز در خاطرشان خواهند داشت که بازیکنی نحیف با دریبل های دو طرفه اش «جوزپه مه اتزا» رو به آتش کشید. سالها گذشت و پیشنهادهای پرطمطراق از اسپانیا تا انگلستان برای پسرک صورت یخی میرسید اما خبری از رفتن نبود. فراز و نشیب های اینتر پشت هم میرفتند و می آمدند اما رنسانس بجای مانده از وفادارای در آن شهر آنقدر به اوج رسید تا روزنامه ایتالیایی هم با گذاشتن تصویر «مالدینی و او» تیتر دوپادشاه وفادار را روی جلد ببرد. محبوبیتش آنقدر بود که در جام جهانی 98 بعد از گلزنی مقابل انگلستان بر پاهای او بوسه زدند. خاطرات از جوزپه تا بوئینس کم نبود. پسری با صورت استخوانی با همان موهای ساده اش روح مهربانی را به فوتبال آورده بود تا روزی که در برنامه زنده با بغض بگوید: «میدانی مادرم زنگ زده بود و من به او گفتم در جشن قهرمانی هستم خودم با تو تماس میگیرم و گوشی را قطع کردم. مادرم آن شب برای همیشه مرد و من هیچوقت دیگر صدایش را نشنیدم» و بغضی که درهم میشکند و میشکاند. پسرکی با صورت استخوانی از دیار بوئینس آیرس آنقدر وفادار ماند تا در ایتالیا هم بر سر لقب «ال کاپیتانو» جنگ باقی بماند. و چه زیبا گفت سرمربی سابقش «چشم باز کردیم او کاپیتان بود». پسرکی که در همه استادیوم ها ایستاده تشویق میشد به یکباره رفت. پسرکی که «لوتار متئوس» را دوست داشت آنقدر درخشید تا روز خداحافظی اش لوتار هم بگوید «امروز فهمیده ام بزرگترین افتخارم داشتن دوستداری همچون الکاپیتانو بود» و آن شب لعنتی رسید. پیراهن «خداحافظ برای همیشه» بر تنش بود و برای سکوهای نم گرفته دست تکان میداد. مردم میباریدند و او با همان پیراهن لعنتی با مشت بر سینه اش میکوبید و بی اختیار اشک میریخت. به برگومی بگویید آن پسر صورت استوخوانی "دوام آورد" ...