علی سورنا.....
نگار.....
مرگ......
منو قبولم کن ، این منَم مرگ
منم آخرین ثانیه ، آخرین هُرم گلویی که باقیه
تویی آخرین حسِ پایانِ وزن ، منم آخرین قافیه
رفتی میونِ دفتر ، خط کِشی نفس گیر بود
نظمو زیر و رو کردی ، روندَنِت توو حاشیه
کوچیک شد خونت ، اما جَهانِت نه
یه زندگیِ دوبارست ، اون شعری که ازت باقیه
گردید به قدّ دستات ، پنجه هاتو توو خاک
جوونه از مشتت ریخت ، وقتی دستاتو وا کردم
توو خاکِ حاصل خیزِ نبودنت که جایِ رشد بود
جشنِ آبیاریِ بودنتو خاطره هات به پا کردن
کِشیدی دست از زنجیر ، این اعتیادو لِه کردی
انزواهایِ پاکیت ، بلند من رو صدا کردن
هر چی از حقیقت دیدی ، صمیمی تر شدی با من
تا صفحه یِ بودنت رو با دستام تا کردم
منم آخرین لحظه ای که توو قامتی ، منم آخرین رنگی که رو شهامتی
آغازِ حالِت رو توو پایانِت انشاء کردم ، زنجیرتو وا کردی دستامو به روت وا کردم
حقیقت شکست بود ، خَم شدم توو زندگی
درِ زندانِ ندیدن رو رویِ دیدنت وا کردن
پایِ برگه یِ حقیقت رو که شکست بود و بس
با دستِ پُر از بویِ پارکی زنجیرت امضاء کردم
یه کار قوی دیگه چقدر خوب بود نگار چقدر عالی بود مرگ.....
چه فضا سازی زیبایی مرد چه تجسمی چه تخیلی .....
عالی بود ....
نظرتون در مورد نگار سورنا...چیه ؟