یک دشت ... یک دشت بی انتهای سبز که نور طلایی خورشید لا به لای شاخه هاش میغلتید
ستون های بلند. ستون های بلند سفید. که کنار هم تا بالای سر ابرها ادامه دارند. سایه روشن باد که دسته ای از نم رودخانه را هرازگاه به صورتش مینشاند ...
بوی رز. بوی آب. بوی شیرین آغوش مادرش را میچشید. همان لحظه بود که دستی به صورت کشاند و لبخندش را بر سر آسمان پاشید ... .
وقتی یوهان یک جوان بیست و شش، هفت ساله بود، نیوکمپ را برای کودکان کاتالونی شبیه به بهشت میکرد، شبیه یک لیوان آب سرد برای دخترک آفریقایی که زیر تابش آفتاب دسته ای از غوزه های پنبه را بر دوش به خانه میبرد ... شبیه دستی که شبانه تای خم شده پتو را بر پیکرت میکشاند، آرام و محبت آمیز ...
وقتی یوهان یک جوان بیست و چهار، پنج ساله بود، یک دشت بی انتهای سبز که نور طلایی خورشید لا به لای شاخه هایش میغلتید، حیاط خانه تمام هلندی ها میشد، تلوزیون 24 سیاه و سفید، آنقدر رنگی میشد که پیر مرد آمستردامی، شال آژاکس را جلوی چشمانش میگرفت تا از نور آخرین پنالتی نابینا نشود ...
ستون های بلند سفید. که کنار هم تا بالای سر ابرها ادامه داشت، طاق سانتیاگوبرنابئو را به بستوهای هفتمین آسمان گره زده بود ... کنار اشرفی های بارانی که موهای نرمش را کف سر مینشاند فوتبال یک بهانه بود، یک بهانه برای دخترهای جوان اسپانیایی که عشق نوجوانی شان را دوباره ببینند ... .
بوی رز. بوی آب. بوی شیرین آغوش مادری که پشت پنجره نگاهش به پاهای توست، همان لحظه بود که دستی به صورت کشاند و لبخندش را بر سر آسمان پاشید ... . همان لحظه بود، همان لحظه هایی که یوهان یک جوان بیست و شش، هفت ساله بود.