درست یادم نیست کِی اما خیلی سال پیش وقتی خیلی بچه بودم و تلویزیونِ توی خانه‌مان هنوز آن ناسیونالِ ۲۰اینچِ سیاه و سفیدِ برفکی بود که عادت داشت به توسری خوردن و فحش شنیدن، فیلمی پخش شد که حسابی ترساندمان. هنوز که هنوز است هر فیلمی که تاثیر کند در من به خوابم هم می‌آید، بچگی که دیگر جای خود داشت جوری که همه فیلمها تاثیرگذار بود و می‌ترساند و به خواب شب هم بی دعوت می‌آمد. مثل همان فیلم که یک عصر جمعه پخش شد گمانم. آخر آن وقتها فقط یک عصر جمعه بود کانال یک فیلم نشان می‌داد و بعدها کانال دو سه‌شنبه ها را هم علاوه کرد. نام فیلم یادم هست چیزی در مایهء ژکوند غمگین می‌شود بود و ژکوند هم که می‌دانید همان مونالیزای خودمان است، همان شاهکار داوینچی، همان داوینچی که اسرار‌باز بود و پس پرده هر‌ اثرش دنیایی رمز و راز پنهان هنوز است. از شام آخرش بگیر که نخ داد به رمز داوینچی و آن جنجال تا همین سرکار خانم مونالیزا که معلوم نیست که کیست و چیست و کجاست و به چه می‌خندد و چرا اصلا و همین گاهی می‌ترساندمان که شاید این شمایل چیزی فرای یک نقاشی و یک پرتره انسانی باشد. قصه فیلم این بود که روزی بازدید کنندگان موزه دریافتند که ژکوند دیگر لبخند نمی‌زند. متخصصان و پلیسان دست بکار تحقیق می‌شوند. فرضیه اولیه این بود که تابلو به سرقت رفته و این تصویر غمگین یک کپی غلط است یا یک کپی حاوی پیام از سوی سارقان فرهیخته‌تر. توی هیاهوی این خبر داغ آدمها ناگهان گوشی دستشان آمد که نه تنها ژکوند که خودشان هم دیگر لبخند نمی‌زنند، دیگر نمی‌خندند. به خود آمدند و کوشیدند لبخند بزنند اما نمی‌شد. انگار مکانیزم لبخند از صورت بنی‌آدم حذف شده باشد. ژکوند باز غمگین‌تر شد، سرقتی دیگر؟ وحشت سراسر دنیا را فراگرفته بود. فیلم پر از چهره‌های درهم و بی‌لبخند است. دلقکها هم نه می‌خندیدند و نه می‌توانستند بخندانند. پس شادی کجاست؟ مردم می‌خواستند خنده‌ها را پس بگیرند، سینمای پر از جمعیت کمدی چارلی چاپلینی نمایش می‌داد و مردم در سکوت خیره بودند و نگاهها هم حتی نمی‌خندید. می‌خواستند اما نه قهقهه‌ای نه خنده‌ای و نه حتی ته لبخندی، هیچ. سکوت محض و نگاههایی کابوس‌زده کمدی کلاسیک سرشار از حرکت و نشاط را به یک وهم رعب‌انگیز تبدیل کرده بود. پلیس سرنخی از سارقی نمی‌یافت که سارقی در کار نبود و این خود مونالیزا بود که هر روز غمگین‌تر میشد. مسؤولان لاجرم از مردم خواستند که در روز و ساعت خاصی همگی با هم تلاش کنند شاید که لبخندها باز گردد و مردم دنیا همگی در آن لحظه موعود سخت کوشیدند تا لبها را بجنبانند و حتی اگر شده چیزی شبیه لبخند بسازند اما دریغ. در اوج این جهد مایوسانه جمعی آخرالزمان فرا رسید، زلزله مهیبی زمین را لرزاند و دهن باز کرد و همه چیز و همه کَس را در کام خود کشید و طومار زندگی را در طرفه العینی در هم پیچید و تمام. دیگر آدمی روی زمین نماند و آخر کار تابلوی مونالیزا را دیدیم افتاده بر تلی خاک و بر کوه ویرانی زندگی. خوب که نگاهش کردیم دیدیم دارد می‌گرید. ژکوند می‌گریست. اصلا انگار از همان آغاز ماجرا محزون پایان محتوم دنیا و انسان بود. فیلم که تمام شد حسابی وحشت کرده بودم. ترسیده و کودکانه با خودم گفتم چرا باید کار را به اینجا بکشند؟ مگر همان قصه سرقت چه ایرادی داشت و تازه می‌شد عاقبت به خیرش هم کرد. امروز حواسم هست که اگر قصه آنطور نوشته شده بود این همه سال مثل یک هشدار بیدار توی ذهنم نمی‌ماند که هرازگاهی یادش کنم و پیگیرش شوم که این فیلم چه بود و کجایی بود و اثر که بود و اصلا نکند خواب دیده‌ام و یا مثلا خاطره‌ای از زندگی دیگرم بوده؟ سوالی که سالها بی‌جواب ماند تا اینکه یکی همین روزهای اخیر به لطف دوستم احسان معمایش حل شد. فیلم در حقیقت فیلم نیمه بلندی بود با عنوان ژکوند غمگین است محصول ۱۹۷۷ اسپانیا به کارگردانی آنتونیو مرسرو. به مدد این کشف معدودی از تصاویر فیلم را توانستم بیابم و باز ببینم. عجبا که چهره‌ها را چه خوب یادم مانده بود. مخصوصا آن دکتر که یادم نیست دقیقا نقشش چه بود اما از آدمهای اصلی قصه بود. شاید روزی خود فیلم را هم بشود یافت و تماشا کرد و تجدید خاطره‌ای کرد. می‌شود هشدار فیلم را ریشخند کنی و لبخندی بزنی که سی و چند سال از این فیلم بدبینانه گذشته اما هنوز لبخند هست و هنوز می‌خندیم و هنوز بلدیم بخندیم اما نمی‌شود حول برت ندارد که نکند مونالیزا همین الان دست از لبخند برداشته باشد. می‌روی ته و توی موزه‌ها را در میاوری که مطمئن شوی هنوز لبخندش سر جایش هست. آری اون هنوز متبسم است و ما هم. ما هنوز هستیم و او هم. حواسمان باشد خنده یادمان نرود که باشیم و بمانیم. وای از لحظه‌ای که مونالیزا باورش شود که دیگر نمی خندیم و دلش بگیرد، دیگر کارمان تمام است. مثل آن بار که در سال ۱۹۷۷ رخ داد، گیرم که توی فیلم، چه فرقی می‌کند؟ خدا را شکر که هنوز غم سراغش نرفته. نگاهش کنید هنوز به ما امیدوار است، هنوز باورمان دارد، هنوز دارد می‌خندد …