بیل: «مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.» بی‌بی: «چرا؟» بیل: «خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش کردم که تو با امیلی کردی.» بی‌بی: «به مامان لگد زدی؟» بیل: «بدتر! بهش شلیک کردم. نه اینکه مثل وقتی که بازی می‌کنیم ادا در بیارما، نه! واقعی بهش شلیک کردم.» بی‌بی: «چرا؟ می‌خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میفته؟» بیل: «نه. من می‌دونستم که بعدش برای مامان چه اتفاقی میفته. چیزی که نمی‌دونستم این بود که بعد از اینکه به مامان شلیک کنم، برای خودم چه اتفاقی میفته.» بی‌بی: «چه اتفاقی افتاد؟» بیل: «خیلی ناراحت شدم، و یاد گرفتم که یه کارایی هست که وقتی انجامش دادی، دیگه نمی‌تونی جبرانش کنی.»