علی آقای ما، شب فوت پدر مرحومش، به خوابش میاد که توی بهشت کنار نهر زیر درخت خوابیده و ناگهان شاخه های درخت به پائين میان و پدر مشغول چیدن گلابی ميشه؛ نگو اینا بیضه های مش صفرعلي هستش که توی قبر داشته تابوتو تکون میداده که مراسم خاک سپاری انجام بشه؛ گلابی کجا بود!!!!!!!!!!!!!