یک جوان بیست و چهار، پنج ساله، پشت قاب تلوزیون، تنها دختر عالم بود، که با صدای موتی، خفقان کشتی های صنعتی بریتانیا را از یاد میبرد ...
به عشق شبح آزای بندر مرسی ساید، لباس قرمز رنگش را در آغوش میگرفت و با چشمانی پر امواج به چهره پر رمز و راز کینگ کنی مینگریست، به آرامش خفته ای که اروپا را آتش زده بود ...
آن روزها، لیورپولی بودن، تنها بهانه متلک بار کردن هم سن و سالانش نبود، نمی دانست عاشق چه چیزی شده؟ چشمان روشن یان راش، یا کلاه فرانسوی شنکلی!
اما حالا میداند ... میداند عاشق چیست ... حالا که یک بانوی تنهای 60 ساله است، حالا که همان لباس کهنه سرخ را زیر پالتوی کرمی رنگش میپوشد ...
وقتی لوورن بالاترین پرواز فصل را روی شانه های 96 فرشته گم شده به انتها رساند، میدانست چیزی جز یک سرود برایش نمانده ... میدانست حالا که آن عشق های زودگذر جوانی را از سر گذرانده حتی شکل موهای رابی را به یاد ندارد، حالا میداند عاشق همین چند قدم در کنار 45 هزار دلباخته دیگر است ... آرام، قبل از آنکه کسی متوجه شود، عکس پسر 4 ساله اش را لای اسکانس های مچاله شده ته جیب، پنهان کرد و با خود گفت: ممنون سرباز کوچولوی مامان، که امروز زیر پاهای لوورن رو گرفتی ...