فوتبال ، یک زمین سبز و توپی که این سمت و آن سو می رود تا سرنوشتی را رقم بزند . تا آغازی را به پایان ببرد . توپی که دیروز برای پرنده های آبی خوب نمی چرخید . توپی که وارد چهارچوب رقیب نمی شد تا لبخند های آبی های دنیا را کم رنگ کند . تا آبی ها توپ را دوست نداشته باشند . توپی که در یک روز سرد زمستانی 1381 پرواز کنان بر سر علیرضایشان امد تا با باز کردن دروازه زرد و مشکی های عربستانی روزی فراموش نشدنی برایشان رقم بزند. تا آبی ها را به فینال نزدیک کند به فینالی اسیایی ، فینالی که پیش تر دو بار طعم پیروزی را در آن میدان چشیده بودند. دو بار قهرمانی قاره کهن . توپی که زمانی ساعت داور به نزدیکی چشمانش امد که زمانی همه چیز به مساوی شدن ختم می شد بر سر پیروز دوست داشتنی نشست و دروازه رقیب را باز کرد تا لذت برد ثانیه های پایانی را در دربی به آبی ها هدیه دهد. توپی که در آوردگاه واپسین لیگ هشتم به پای برزیلی خوشتیپشان جوری نشست تا دروازه ای را باز کند ، تا معجزه قهرمانی ان سال را برای آبی ها رقم بزند . توپی که در دربی هفتاد و سه جوری به پای اسماعیل کوچکشان چسبیده بود تا به راحتی دروازه بان رقیب را دریبل کند و گلی بزند که پاداشش بازوبند کاپیتانی فرهاد بزرگشان بود که پاداشش خنده ها و شادی های هوادارنشان بود بعد از برد قاطع دربی با 3 گل . این توپ همان توپ است و زمین همان زمین سبز . روزی ، روزگاری بر وفق مرادت می چرخد و روزی بر علیه لبخندت . کم کم فراموش می کنی شکست را . فراموش می کنی شکستی که تیمت تا اخرین لحظات برای بردش می جنگید . و به یاد می اوری که همدلی و هم پیمانی چقدر در روزهای شکست بیشتر است . به یاد می اوری که وحید دوست داشتنی ات چه طور از روی نیمکت خیز بر می داشت تا روحیه بازیکنان را برگرداند . شکست همیشه بد است . اما طرفداری هیچ گاه در زمان برد معنا پیدا نمی کند . کم کم که از اندوه شکست کم شود، به یاد می اوری که برای برد، هوادار این آبی های پر از تاریخ و پر از افتخار نشده ای . به یاد می اوری که حالا متحد تر باشی به یاد می اوری که مثل همیشه امیدوار باشی برای توپی که دوباره دوستت خواهد داشت و تو هم آن را دوست خواهی داشت . سرت را بالا بگیر آبی جوان ، استقلال بزرگ