نقی گوشه اتاق ساکت نشسته بود؛ چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد، به گلهای قالی زل زده بود که ناگهان خواهرش فریاد زد: مامان، مامان، نقی ريده !!!!!!!!!!!!!!!!!