اختصاصی طرفداری
یک / چشم ها. همان چشمهایی که شش سال قبل وقت رونمایی از یادبود دنی خارکه در ساکرسیتی ژوهانسبورگ برق میزدند. و حالا این چند لحظه فیلم؛ خدای خوش قلب فوتبال دارد اشکهایش را می دزدد و دوربین های لعنتی دارند شکارش می کنند. شکار. شکارشده. شکارشده ها. چهارشنبه شب در ریازور دنیا روی دیگرش را نشان خواهد داد؛ بارسای انریکه بعد از پنج هفته جهنمی چالشی بزرگ پیش رو خواهد داشت: پیروزی. بله پیروزی. چشمه ای که در زمین فوتبالشان خشک شده و یک جایی گوشه چشم کاپیتان بالا آمده است. یک طوری که انگار «خنده هم خواهد رفت، آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند».

دو / توپ پیکه که به تور رسید، مادرید سیزده امتیاز عقب افتاده بود و حالا، تنها سه هفته بعد فاصله به یک امتیاز رسیده. وقتی زیدان و تیم از مرگ بازگشتهاش این طور از دالان تاریک ناامیدی عبور می کنند، پس به انریکه حق بدهیم که از پنج پیروزی برابر دپور، خیخون، بتیس، اسپانیول و گرانادا حرف بزند. و بعد سویا در ویسنته کالدرون (لعنتی) و دوگانه ای که هنوز همین دور و اطراف است. آنها پیش تر تنها شش بار در سال های ۱۹۵۲، ۱۹۵۳، ۱۹۵۹، ۱۹۹۸، ۲۰۰۹ و ۲۰۱۵ دبل کرده اند و حالا چه طور میشود که اینطور سرخوردهاند و خیال هفتمین دوگانه احتمالی در صدوهفدهمین سال حیاتشان آن قدرها هم خوششان نمیکند؟ پاسخ های بسیاری وجود دارد؛ آنها این شانس را داشتند تا بیست و هشتم می در میلانو شصت و یکمین قهرمان اروپا باشند و حالا ندارند. این شانس را داشتند تا طلسم میلان را در ایتالیا باطل کنند و اولین قهرمان تکراری چمپیونز لیگ باشند و حالا ندارند. این شانس را داشتند تا بروند برای جام ششم و مهم تر از آن مادرید نرود برای یازدهمی و حالا ندارند. می توانستند اولین تیم صاحب دبل - تریبل تاریخ باشند و حالا نمی توانند.
حالا فقط چشم بسته اند به بایرن غیرقابل پیش بینی پپ و انگلیسیهایی که مگر سابقه داشته کسی را ناامید نکنند؟ تمام این از دست رفته ها برابر دوگانهای که سال بعد و سالهای بعدتر هم هست. آنها یک سالِ تمام پی رویای بزرگترشان را داشتند و درست سر بزنگاه سر خوردند. درست لحظهای که باورش کرده بودند. درست وقتی که ناواس بی دفاع پنجمین بار زانو میزد و آنها در گوشهای فضلفروشانه میرقصیدند. درست وقتی که چشم بستند و به جای رویا کابوس دیدند.
سه/ نفسهای به شماره افتاده. ایستگاه آخر. آخر قصه. آخر عمر. کلماتی که این روزها زیاد میشنویم. با همان طعنهها و دهانکجیهای همیشگی. بارسا اما اتفاق امروز نیست که امروز تمام شود. هیچ وقت تمام نمیشود. این را همان زخمفروشان همیشگی هم فهمیدهاند. آخر این راه هفت ساله، آنها محترمترین تیم عصر ما هستند. تیمی که چطور سرگرم کردن را آموخته و هر فصل قصههای عاشقانهی زیادی برای سرودن دارد؛ قصههایی شبیه گل نیمار به ویارئال در بازی رفت، گل سوارز به آرسنال در بازی برگشت و آن پنالتی رعبانگیز مسی. مرگ هر فصل دنبالشان است اما آنها همیشه راهی برای تندتر دویدن پیدا میکنند. هنوز زیبا هستند و مرگشان هم موقتی است. یک جور خورشیدطوری که میشود زیر غروبش لم داد و لابد فکر کرد به طلوع فردا. به داستانی تازه برای روزهای تازهتر و اینیستاهایی که به جای غبار اشکهای یواشکی دوباره دارند برق میزنند.


