علیرضا ارژنگ زاده یک. فوتبال اول پدیده شور آفرین عصر ماست. با دنباله بی پایان ستاره هایی که جمعیت شان هرگز تنزل نمی یابد. ستاره هایی که همیشه تاریخ صد و اندی ساله اش بوده اند و همه جایش هم بُر خورده اند. با این حال، اینجا هم سرنوشت همان سناریوی همیشگی اش را دارد. روزهای خوب همه ستاره ها ناگهان سیاه و سیاه تر می شود و خوشایندترین آدم های دنیا هم یک روز به پایان ناخوشایندیشان می رسند و تمام می شوند. نویسنده ها یک روز همه حرف هایشان تمام می شود و می روند. مردان بزرگ، هر قدر هم بزرگ، یک روز آرام درون تابوت های سرد خوابشان می برند و دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنند و ... . زندگی همین طورهاست. فرسایش رسم ابدی اش بوده و روزگار بی رحمی دارد که سپری می شود و جاودان بودن همه چیز را نفی می کند. همه چیز را به جز... . میان همه ما، مایی که سپری می کنیم و فراموش می شویم، آدم هایی هستند برای همیشه. برای جاودان ماندن. آدم هایی که شبیه ما نیستند. مایی که کهنه می شویم و گذر روز و شب برای ساختن هر چیز نو و تازه خرابمان می کند و آن ها که با لحظه های بودنشان، از مرزهای امکان عبور می کنند و برای همیشه می مانند. فوتبال عموما این طور است که ستاره هایش یک دوره درخشان سه یا چهار ساله دارند، حدفاصل بیست و شش تا بیست و نه سالگی مثلا. برای چند سال همه چیز را تسخیر می کنند، زمین، زمان، دروازه ها، سکوها و بعد نوبت به زمان می رسد تا زمین گیرشان کند. کم کم مصدومیت ها سراغشان می آید، نیمکت ها برایشان دست تکان می دهند، به رویای تکرار روزگار شیرین جوانی، کوله می اندازند و مسافر چند ماهه این تیم و آن تیم می شوند، دست و پا می زنند برای تمام نشدن و سرآخر که تسلیم می شوند و کفش هایشان را آویزان می کنند. شبیه داستان زندگی دیوید بکهام، رونالدو برزیلی، رونالدینیو و بسیاری از دیگران. اما.. بین این همه ستاره بزرگ که مشمول گذر روزها و سال ها می شوند، هستند ستاره هایی که شبیه هیچ کس نیستند. ستاره هایی که کهنه نمی شوند و می مانند، برای همیشه. از نسل ما، رایان گیگز و پل اسکولز یونایتدی در خاطره ها خواهند ماند، پائولومالدینی از میلان، فرانچسکو توتی از رم، لارس ریکن از بروسیا دورتموند و قهرمان داستان ما، خاویر زانتی از اینترمیلان. دو. شنبه، نهم نوامبر 2013. یکی از همان بعد از ظهرهای آخر هفته مه آتسا که این بار البته شبیه هیچ کدامشان نیست. انتظار موج می زند و بدتر از همه دلهره. نجات دهنده، بعد از طولانی ترین و سردترین شش ماه تاریخ صد ساله باشگاه، حالا دوباره روی نیمکت نشسته. با دهن کجی به مصدومیتی که تلاش مذبوحانه سرنوشت بود برای کنار گذاشتن زودتر از موعدش. با همان ظاهر آرامش بخش همیشگی، همان لبخندی که بار سنگین یک باشگاه با چنین پیشنیه و عظمتی را به دوش می کشد. ظاهری که فوران بی تکرار نوزده سال خاطره است و قند ته دل آدم آب می کند. یادم هست یک بار یک جا خوانده بودم که هیچ چیز خوفناک تر از تکیه گاه نیست و واقعا هم نیست. اینترمیلان، در روزهایی که پدر معنوی اش را کنارش نداشت، بیچاره ترین تیم اروپا بود، در جدول سری آ تا حضیض بی سابقه ای پایین آمد و تحقیر شد. سرتاسر همه نود دقیقه های این شش ماه پر از بود از آشفتگی و بی سرانجامی برای خانواده ای که جای خالی بزرگ ترش را حسابی حس می کرد و سرانجام لحظه موعود که از راه رسید. سکوهای جوزپه مه آتسا، به عادت مرسوم یک سر سرپا می شوند. از ماسیمو موراتی بزرگ گرفته تا آن پسر بچه ده ساله ای که دوران پیش از کاپیتان را هرگز ندیده. دقیقه هشتاد و دوم. لحظه هبوط. شبیه قهرمان هایی که از آسمان می آیند. با انفجار ورزشگاه. پر از بغض هایی که همیشه تا آخرین لحظه نگه شان می داریم و بعد درست همان لحظه که باید، بی اختیار می شکنند. از خوش ذوقی والتر ماتزاری هم بود، والا کاپیتان می توانست جشن تولد بازگشتش را یک هفته زودتر در فریولی برپا کند اما خانه، همان جایی که قلب های بسیاری برای دوباره دیدنش می تپید، حکما جای بهتری بود. کاپیتان باز می گردد تا چراغ منزلگاه پر از بی ستاره های اینتر دوباره روشن شود. بازمی گردد تا همه طرفدارانی که شش ماه تمام بودنش را انتظار کشیده بودند، او را شبیه پدری مهربان در آغوش بگیرند و فریاد بکشند. و بعد گل دوم. به تکمیل شب آرزوها. با یکی از همان استارت هایی که سال هاست روز و شب مان را می سازد، روی سرحدات چهل سالگی، بازگشته از مصدومیتی که از قضا آشیلش را نشانه رفته بود، همان نقطه ای که رویین تن های افسانه ای یونان باستان را هم زمین گیر می کرد اما او را نه. او را هرگز. به رسم همیشگی او جلوتر می افتد و مدافعین رقیب، که همه شان با یک تقریب خوب یک نسل از او کوچکترند پشت سرش ناامیدانه می دوند و ادامه ماجرا که با نبوغ بی نظیر پسر بچه کروات و چشم بادامی دوست داشتنی به ثمر می نشیند. ورزشگاه دوباره به مرز انفجار می رسد و حلقه شادی نه گرداگرد گلزن که برای او و اطراف او به پا می شود. شیرین ترین ده دقیقه ممکن. کاپیتان روحش را یک بار دیگر به جسم نیمه جان افعی ها می دمد و شاید زمان آن فرا رسیده که دوباره شکست ناپذیر شویم. سه. حالا دوباره شنبه و یکشنبه ها را دوست داریم. روزشمار دوباره دیدن کاپیتان هر قدر هم که طولانی شود از عدد انگشتان دو دست تجاوز نخواهد کرد اما فردا چه... فردایی که از همین حالا نفرین شده. فردای تابستان 2015. فردای روزی که او دیگر نه برای شش ماه، که برای همیشه نخواهد بود و خاطره تازه ای به جای نخواهد گذاشت. فردا غم انگیزترین آخر هفته ها را خواهد داشت، برای ما که یک عمر با راه افتادن های او لبخند زدیم و با فریادهایش اشک ریختیم. برای ما که به جرم گناه ناکرده به قصاص ترسناک روزگار دچار خواهیم شد. ابتدای داستان از فراموش نشدنی ها نوشتیم و آدم هایی که یادشان را برای همیشه روی قلب ها به یادگار می گذارند و نمی روند، اما این جا، توی دنیای کوچک خودمان، دنیایی که احتمالا فارغ از همه حرف های قشنگ و تکراری است، ما می مانیم و پایان نوزده سال امتداد. ما می مانیم و ریشه ای که از خاک بیرون مانده. شبیه صدای آوازی که آرام آرام خاموش می شود و می میرد. همین حالا هم مرده ایم. کابوس دوباره نبودن کاپیتان آن قدر ترسناک است که ما را تا مرزهای مردن جلو ببرد. با این حال، زندگی این بار برای ما خوش خواست. این فرصت را داد تا یک سالی زودتر، روزهای نبودنش را گذارا تجربه کنیم و فردای همیشه رفتنش یکباره بر بادمان ندهد. از امروز تا ژوئن نفرین شده 2015 فرصت داریم تا سیر نگاهش کنیم و برای بعد خودمان تصویر برداریم. تصویرهای که همیشه به آن ها افتخار خواهیم کرد. به این که ما راه عاشق شذن و فقط یک بار عاشق شدن را وسط هیاهوی فوتبال بلد بودیم. به لحظاتی که از ته دل خندیدیم و خیلی از فوتبالی های امروزی حتی به مرزهای چنین تجربیات دلچسبی هم نخواهند رسید. برای دل خودمان.
| آیتم ویژه طرفداری برای این یادداشت |



