انفعال دلنوشته ها و جستن از هیاهوی زشت امروزی سری آ گاهی ابرومندانه تر از اشک ریختن برای گرگ پیر گله هست.اخرین موجی که آمد و دستم را گرفته و با خود میبرد بدون آنکه در آن فرو روم و فارغ شوم از همه ی روز و شب های سردترین زمستانم که در ویدئوی خانه ام در آن گوشه پذیرایی ام لا به لای حافظ با ماژیکی قرمز روی واژه عروسی نوار خط زده ام و نوشته ام فرانچسکوی رم.
داعیه قیامت را همین امشب به راه می اندازم و همه ی زندگی فرو رفته اش را خیانتی از طیاره های داوینچی تا تپه تپه های تروا نام مینهم تا تاریخ روزی روایت کند. تیفوسی هایی که آن برای 5گل به هـوا پریدند و المپیکو را تبدیل به گوشه ای از ارامنه به صلیب کشیده شده نکردند این شمع را برای همیشه به خاموشی سپردند و ترک های روح شهر را ندیدند. از حافظه سلبریتی های محصور میرفت هم باور نمیکردم که از لحظه لحظه مردمانی برود که جای قلب های عتیقه شان در زخم فکریشان تهی شده از آن روزی کـه پیشنهادهای پرطمطراق گرانترین بازیکن جهان را رد کـرد تا به شهرش وفادار بماند. کاش گرگ پیر همراه اسکارلت بربادرفته عشق را تدفین میکرد و همان شب که مچِ پایش «اینرو آنرو» شده بود خـاکی بر رویش میریختند تا به رویشان نیاورند که ..
گرگ زخمی مان روزی از توپ های طلا و قهرمانی و سکوهای نخست اروپا و جهان و افتخارات گذشت تا کنار چمن های شهری باشد که یک روزی برایش سراسر عشق شود نه هلوکاست.
رفتن گرگ نه درد دارد نه اشـک. نفرین دارد بر خدایی کـه به شهر رم دگر وفا کند.
حال بماند نماند بمیرد .. این گله ی گرگ را با همه انشعابش میسپارم به چوپان های دروغین شهری که روزی افسانه ی گرگ پیرش از «انیید» هم بزرگتر بود.