اتفاق افتاد آنچه که باید رخ می داد. برای رخ دادن آن نیاز به یک نیرو بود,به یک تهییج کننده , به کسی که برای جایی مانند آنفیلد ساخته شده است. به کسی که تیمی مانند ماینتس را برای اولین بار در تاریخ خود به بوندسلیگا برساند. به کسی که تیم افول کرده دورتموند را در بوندسلیگایی دو بار متوالی به قهرمانی می رساند که تیم نامداری مانند بایرن در آن خدایی میکرد. کسی که با ساختن تیم جوانی آنان را تا مرز قهرمانی در سی ال میکشاند. آن اتفاقی که باید رخ میداد رساندن تیم به خواب رفته لیورپول به فینال جام اتحادیه و یا فینال لیگ اروپا نبود. آن اتفاق باز کردن روزنه های امید در قلب طرفداران تیم لیورپول که بعد از حادثه هیلزبورو هیچگاه اقتدار سابقش را بدست نیاورد,بود. رساندن تیم از هم پاشیده راجرز به فینال لیگ اروپا نشان از آن نیرو بود. نیرویی که در بازی مقابل دورتموند به وفور قابل مشاهده بود, نیرویی که جهنم آنفیلد را که سال ها بود خاموش بود و هرزچندگاهی جرقه ای از آن بیرون می آمد را شعله ور ساخت. این نیرو مردی بود از دل جنگل سیاه اشتوتگارت, مردی که سرالکس فرگوسن راجع به آن می گوید :(او شخصیت بسیار قوی، مصمم دارد. به نظرم او در لیورپول خیلی خوب کار خواهد کرد و دوست ندارم این را بگویم، امّا از حضور او در لیورپول واقعاً نگرانم. ) و این بدترین خبر برای دیگر رقیبان بود: بیدار کردن غول خفته دهه هشتاد اروپا