ششم می سال 2009، لندن سکوت کرده بود، کوچه های خلوت، خیابان های بی پرنده تر از همیشه ... چراغ هایی که چشمک میزدند ... تمام خانه ها هیاهویی به پا کرده بودند، بریتانیا منتظر اپرای سربازان جوانش، شهر موسیقی، کوئین هایی که دوباره شنل پوشیده اند، بارهای پر شده، مهم نیست، حالا اگر منچستری باشی یا تاتی فن ... مهم بریتانیاست، گلوری هانترهای ملی شده بودیم ... از آن آفریقایی ریق ماسو در حوالی ساحل کپ اسکیرینگ که با 14 اینچ سامسونگ سیاه و سفید بازی را میدید گرفته تا آن آرشیکتک متمول فرانسوی در پکن ... همه ما منتظر آغاز کارناوال بریج بودیم ...
تام هنینگ اوربو، اما همه چیز را تغییر داد، یک جشن بزرگ را به یک مرثیه خانی تبدیل کرد، به قول لینه کر میشد صدای زجه های خدا را هم شنید ... اولی که نگرفت، سری تکان دادیم و خب بی خیال مرد، یک گل جلوییم ... دومی را که نگرفت، نفسی به قهقرای دل کشیدیم، باز هم ایرادی نداره، شاید ندیده باشه ... سومی را که نگرفت، کم کم ته دل هایمان لرزید، چهارمی را که نگرفت، بارها دگر سکوت کرده بودند، کسی شات نمیخواست، همه بهت زده شده بودیم ... نگاه های سرد و عرق های سردتر ... پنجمی را که نگرفت صدایمان درآمد، صدای ما از پشت تلوزیون هایمان، از پشت لنزها، اما صدای ارباب میشل باید در نمی آمد! صدای کینگ دیدیه با کارت زرد همراه شد ... صدای جی تی همینطور ... بارسا که گل زد، تقریبا همه چیز عیان شده بود ... کم کم از همین لحظات بود که هق هق ابرها شروع شد ... زیر بی بهانه ترین شلاق های شیطان ... بارسا در آستانه فینال قرار گرفت ...
تام هنینگ اوربو اما ششمی را هم نگرفت ...
دوست داشت جلو برود، اما نمی توانست، جواب میخواست ... گناهش را نمیدانست ... میخواست دستی به هیکل بد قواره اش بزند ... با او گل آویز شود شاید البته ... فقط اما یک جمله را شنید: برو کنار احمق، من رئیسم ...
چمن کمی خیس بود ... هزاران هزار نگاه زیر پرچم های آبی سنگین شده ... تر از باران بی وقفه ساعات قبل بازی، نفس های عمیق یک مادر جوان، یک پسربچه سه ساله درآغوشش ... یک پیرمرد چشم بادامی آنطرف سکوی تیم میهمان ... التماس هایشان و نگاه های خیره ای که کم کم بارانی شد