1) هروقت چشمم به این تاریخچه لیگ قهرمانان اروپا می افتد یا درباره گذشته تیمهایی که تعداد جامهای تالار افتخاراتشان از تعداد ستاره های آسمان رم هم بیشتر است میبینم و میشنوم، از خودم می پرسم من و تیمم کجای این ماجرا قرار داریم؟ اگر توهم نزده باشم، جوابم این است: هیچ جا. 2) در جمع های دوستانه، تا آن جا که آن بخش از خود بزرگ بینی فوتبالی ام اجازه میدهد، رونالدو و مسی را با الشعراوی و ايتوربه مقایسه میکنم و چه بسا كه طرف بازنده ماجرا رونالدو و مسی اند. برد خرد کننده شش بر یک بارسا مقابل رم را به حساب اقبال و داور می گذارم. قبل از بازی با رئال مادرید در برنابئو، برایشان خط و نشان میکشم و حتی روی برد رم شرط بندی میکنم. بله، من حالی ام است که آنها ده تا جام ليگ قهرمانان دارند و ما هیچ. در جمع مان یک میلانی داریم که بعد از باخت های پرگل رم فقط میتوانم با او در مورد قدرت رم فلسفه ببافم اما لعنتی، حتی آنها هم هفت بار لیگ قهرمانان را تسخیر کرده اند! 3) وقتی فهمیدم رم فقط سه بار اسکودتو را فتح کرده، برق از سرم پرید. از آن سه بار، دو بار مربوط به قرن پیش است و آخری هم سال 2001 بوده. یک سال قبل از این که من بتوانم ذائقه ام را از کارتون دیدن بچرخانم طرف تماشای فوتبال. وقتی فهمیدم فقط سه بار اسکودتو را برده ایم، فکر کردم چقدر انسانهای احمقی در دنیا وجود دارند که سر اینکه بانوی پیر ایتالیا سی و یک بار قهرمان شده یا سی و سه بار، دعوایشان میشود. آیا اعتبار تیمی که سی و یک بار قهرمان میشود از اعتبار تیمی که سی و سه بار قهرمان میشود، کمتر است؟ بعد فکر کردم اگر رم هم مثل رئال مادرید مربیانش را هر فصل به دلیل قهرمان نشدن در لیگ اخراج میکرد، در تاریخ رم فقط سه مربی با بیش از یک سال سابقه همکاری با رم وجود داشتند که البته این یک هرگز دو نمیشد. 4) اگر توتی را از رم بگیرید، هیچ رمی به طور مشخص نمیتواند بگوید چرا عاشق رم شده است. چرا عاشق رم شدم؟ کاسانو، مونتلا، باتیستوتا، دروسی؟ شاید. نفرت از لاتزیو؟ کافی نیست اما در فوتبال از هیچ کس بیشتر از دی کانیو متنفر نبودم. اینکه هواداران در جریان بازی ورزشگاه را به آتش میکشیدند و دود و مه قرمز قاب تلویزیون را میگرفت؟ ممکن است. تعجب نکنید، من وقتی عاشق رم شدم که هفت سال بیشتر نداشتم. بردن جام و قهرمانی؟ نه ، نه. این قطعا نمیتواند باشد. من از سال 2002 رم را میشناسم و زوج من و رم از آن زمان تا الان توانسته فقط یکی دو بار جام حذفی را ببرد. آن هم زمانی که رسوایی گورخرها راه افتاده بود و میلان به پای دردسرهای برلوسکونی میسوخت. قصد ندارم ارزش کار را پایین بیاورم ولی خب، آن قهرمانی ها در چنین شرایطی به دست آمدند. چرا عاشق رم شدم؟ اگر بعضیها هنوز نمیدانند چرا رم را دیوانه وار دوست دارند، باید بعد از خداحافظی توتی یک بار دیگر تیم را برانداز کنند. آن وقت… بله، آن ها هم روزی میفهمند دلیل عشقشان چه بوده. 5) حافظه من پر شده از صحنه های مربوط به رم که از نظر من باشکوهند اما شاید یک غیر رمی چنین نظری نداشته باشد. اگر از من بپرسند، نظر آنها به لعنت خدا هم نمی ارزد. من دیوانه نیستم. من طرفدار رم ام و در عین حال از (لطفا اجازه بدهید از این واژه استفاده کنم) «نفله» شدن رم هم لذت میبرم. مثلا من فکر میکنم شب باخت هفت بر یکمان مقابل بایرن در الیمپیکو، شب خوبی برایم بوده. از آن شب نهایت لذت را بردم. یادم است عادل فردوسی پور جایی گفت: ایتالیایی ها می بازند و محبوب تر میشوند چون آن ها ایتالیایی هستند. آن شب بازیکنان رم را بیشتر به خودم نزدیک تر احساس کردم. همه ما در آن شب رویای پيروزی را دنبال میکردیم اما نتیجه کار مصیبت هفت شب شده بود. هفت در مقابل یک. نتیجه آن شب همه چیز را نشان نداد. نه بگذارید اصلاح کنم، نتیجه مطلقا هیچ چیز از جریان بازی را نشان نداد. این که چرا آن بازی برایم یک بازی زیبا شد دلیل خیلی خاصی ندارد. سر یک صحنه، که خدا می داند چند بار فیلم بازی را جلو و عقب کرده ام تا باز هم ببینمش، تیم برای چندمین بار در نیمه اول گل خورده. دوربین با قاب های متوالی کلوز آپ از بازیکنان و تماشاگران سعی دارد بفهماند نتیجه چقدر بهت آور و فاجعه بار است. سوژه یکی از این نماها، ده روسی است. همچنان که عرق از ریش انبوهش به زمین جریان دارد، هیچ نشانی از شکست در صورتش دیده نمیشود. او می داند بازی را میبازد اما باز هم قیافه شکست خورده به خودش نگرفته است. از حالت صورتش فقط این برداشت میشود که هنوز میخواهد نبرد را ادامه دهد. حالا چه ببازد یا ببرد. البته كه رم قرار بود نتيجه نهايی را واگذار كند. باختن با شکست خوردن فرق دارد. ایران بازی را به آرژانتین باخت ولی شکست نخورد. منظورم را میفهمید؟ رم به بایرن باخت ولی شکست نخورد. آن شب رم همه سعی اش را کرد و فقط زورش به بایرن نرسید و این ضعیف بودن هیچ نکته بدی ندارد، حداقل برای یک رمی. به نیچه نسبت می دهند که: «ضعیف می تواند قهرمان تر از همه باشد» و آن شب، حداقل برای من، شب تولد چندباره یک قهرمان بود.