اختصاصی طرفداری - در همان برنامه های "آن سوی نیمکت" در آغاز فصل اروپایی در شبکه ورزش بود که به شوخی و جدی خطاب به علیپور، مجری برنامه می گفتم "اجاره بدین ما طرفدارای لستر هم کمی نفس بکشیم!" تدریجا اشاره به لستر بدل شد به یکی از شوخی های برنامه. برنامه تعطیل شد، ولی قصه لستر ادامه پیدا کرد و آنها قهرمان شدند. قهرمان شدند و همه را مات کردند.

طبعا نمی توانم بگویم طرفدار لستر به شکلی که سایر طرفدارها برای تیم هایشان فریاد می زنند بوده ام، ولی از دورانی که گوردون بنکس درون دروازه لستر می ایستاد این تیم را دوست داشتم. اولین جام جهانی که دیدم جام جهانی 1966 بود و بنکس دروازه بان دوست داشتنی ام به شمار می رفت. او یک بار هم به ایران سفر کرد، وقتی که پس از تصادف اتوموبیل یک چشمش را از دست داده بود. تیم دیگری که همیشه دوست داشتم لیدز یونایتد بود که حالا پنج شش سالی است که فقط هر از گاهی جایش در لیگ های پایین را دنبال می کنم و سعی می کنم چیزی در باره اش نخوانم.

ولی حالا طرفداری از لستر شده مد روز. حالا هر جا که می رویم جمله "ما حالا لستری شدیم" را می شنویم. جمله ای که البته از دل ها برمی آید و ادایی نیست. حالا همه لستری شدند، حالا تیم دوم همه شده لسترسیتی رانیری. با این رویکرد که وقتی تیم شان نتوانسته قهرمان شود چه بهتر که لستر جای یکی از آن رقبای نکبتی قهرمان شود. طرفدارهای منچستریونایتد از این که لستر قهرمان شد و نه منچستر سیتی راضی هستند. چلسی وسط جدولی هم بهترین بازی اش را در نیمه دوم برابر تاتنهام – در خشن ترین بازی فصل که همه بازیکنان می توانستند با پای شکسته روانه بیمارستان شوند - انجام داد و نتیجه 2-0 را به 2-2 تبدیل کرد تا لستر قهرمان شود. ادن هازارد، بهترین بازی این فصلش را برابر تاتنهام و در خدمت لستر انجام داد و آن گل معرکه را زد تا طرفدارهای چلسی از ته دل به تاتنهامی ها بخندند.

ولی طرفداری از تیم های کوچک چگونه است؟ چرا باید تیم هایی که زندگی تان را با شکست های تمام نشدنی جلو می برند از ته دل دوست بدارید؟

خیلی ها می گویند این طور طرفداری یعنی عشق واقعی، یعنی رنج و سرمستی، ولی احتمالا می شود این طور هم گفت این شیوه طرفداری ترکیبی ست از دهن کجی به تیم های بزرگ، نومیدی تمام نشدنی و حتی گاهی تنفر از خودتان. طرفداری از تیمی مثل لستر یعنی تقلا کردن تمام نشدنی برابر طرفداران تیم های بزرگ که با آب و تاب از رونالدو و مسی و رونی و توتی حرف می زنند. در عین حال طرفداری از تیمی مثل لستر یعنی این که شانه هایتان را برابر طرفدارهای تیم های بزرگ بالا بیندازید و ته دل تان برای خودتان بسوزد. به طرفدارهای یوونتوس، منچستر یونایتد، منچسترسیتی و... بگویید اگه پول نداشتند چیزی نمی شدند و بعد به فقیر بودن تیم تان بنازید! طرفداری از تیمی مثل لستر یعنی این که آنها حرف هایتان را نشنوند. طرفداری از تیمی مثل لستر یعنی این که آنها جدول لیگ را چک کنند و امتیازهایشان را بشمارند، تعداد قهرمانی هایشان را به رخ بکشند یا نام بازیکنان بزرگ شان را که تمامی ندارد ردیف کنند و در باره ترکیب بازی بعدشان حرف بزنند. در حالی که شما نه جایی در بالای جدول دارید، نه جامی برای شمردن و نه بازیکنانی که با ترکیب محبوب تان بازی کنید.

لستر از آن تیم هایی ست که بین لیگ برتر و لیگ یک آویزان بوده و وقتی در چمپیونشیپ بازی می کرد باید از سقوط به لیگ دسته 1 هم می ترسید. در حقیقت هر بار صعود به لیگ برتر به این معنی هم هست که یادتان نرود شما به این لیگ تعلق ندارید و باید برگردید به همان لیگ پایین تر. لستر جام اتحادیه را در سال 1997 و 2000 برد که خودش موفقیتی محسوب می شود ولی این که لستر چهار بار پا به فینال جام حذفی گذاشته و چهار بار هم شکست خورده است بیشتر جلب نظر می کند.

لستر مربی های بزرگی داشته است، مثل فرانک اوفارل که مربی منچستر یونایتد و تیم ملی ایران هم شد یا مارتین اونیل. بازیکنان معروفی هم داشته، مثل گوردون بنکس، پیتر شیلتون، دیوید نیش و گری لینکر بعدا گری مک آلیستر. ولی همه این ها متعلق به گذشته دور است و نمی شود همین چند سال پیش را به یاد نیاورد که بهترین گلزن لستر یکی از چهار مدافعش بود که سه گل را وارد دروازه خودی کرده بود! لستری های قدیمی وقتی می خواهند مثالی بزنند به لن چالمرز اشاره می کنند. زمانی که تیم ها با یازده بازیکن وارد میدان می شدند و از تعویض خبری نبود و چالمرز برابر تاتنهام شصت دقیقه با ساق شکسته بازی کرد. در حالی که حالا وقتی ناخن بازیکنی خراش می بیند چند پزشک می پرند وسط زمین تا کمکش کنند.

طرفداری تیمی مثل لستر تمرینی ست برای قوی شدن برابر شکست. چه شکست های تیم ملی و احتمالا هر جور شکستی شامل شکست های زندگی شخصی. در کنار همه این ها نگاه کردن به آنهایی که پز پیش بینی کردن می دهند و قهرمانی تیم شان را همان اول فصل به رخ می کشند بامزه می شود. این که نمی دانند چطور توجیه کنند تیم بزرگ و معمولا میلیونرشان عقب مانده و چاره ای ندارد جز بالا بردن دست ها. طرفدارهای تیم های کوچولو خوب می دانند اعتماد به نفس طرفداران تیم های میلیونر چه مزه ای دارد!

در عین حال این هم مهم است که لستر توانسته چنگی بزند به خلقیات رمانتیک ها. این که می شود پاک و منزه و بی پول بود و برابر بزرگان برنده شد. یعنی رمانتیک های بی پول به لستر نگاه می کنند و به خودشان می گویند بی پولی هم چیز بدی نیست. نیمکت لستر نیمکت کوچکی بوده و برای همین خبری از سیستم چرخشی هم نبود چرا که آن قدر بازیکن خوب و توانمند نداشتند که به چرخش رو بیاورند. آنها بازیکنان شان را ارزان خریده بودند. برای ریاض محرز که بهترین بازیکن سال شده، فقط 400 هزار پوند به لوهاور پرداخته بودند، در حالی که منچستر یونایتد برای آنخل دی ماریا که هرگز هم کارساز نشد 150 برابر این مبلغ را پرداخت.  یعنی لستر چنگی هم زده به حساب و کتاب های تیم های بزرگ. دوستی آرسنالی دارم که می گوید "... چه خوب که لستر قهرمان شد تا آرسن ونگر از خودش بپرسه چرا هفته ای 125 هزار پوند به الیویه ژیرو و تئو ولکات میده؟" 

ولی دلیل دیگری هم برای این که حالا همه بگویند "ما هم شدیم لستری" وجود دارد. یک دلیل خیلی خیلی مهم. این که شانس تکرار قهرمانی فصل بعد لستر صفر است، بله صفر. دوباره همه چیز برمی گردد به پول فراوان فراوان و باشگاه های بزرگ بزرگ و پرطرفدار. به آنتونیو کونته، یورگن کلوپ، پپ گواردیولا و شاید هم ژوزه مورینیو. همه خوب می دانیم باشگاه های بزرگ برمی گردند. قوی تر هم برمی گردند. یعنی لستر برایشان تهدید بلند مدتی به شمار نمی رود و بنابراین می توان دستی به سر و گوشش کشید. یعنی این که از فصل بعد برگشتیم سرجایی که بودیم. نقطه سر خط!