دلم میخواهد خَلوَتَم را با خاطراتَت عجین کنم... مثلا چشمان خود را ببندم و خود را به آغوش تَنگه های سِتوبال بسپارم و مستان از عطر تو که پاپیچِ کوچه پَس کوچه های اینجا شده، روی اَبر ها موج سواری کنم... از پورتو تا لندن فاصله ای نیست، کمتر از کَرخه تا راین، بال میکشم و بال میکشم تا اَندر لندنی که سیراب از دریای عشق توست، خود را غرق کنم... تَن کوفته خود را به ایتالیا که رساندم، نوازنده های کلیسای دوئومو، نوای عشق تو را در بال هایَم بِدَمَد... به مادرید که رسیدم، زیر سایه انعکاس تو که روی شهر رِخنه کرده، پناه بگیرم... آخرین ایستگاهم، ایستگاه عشق است، پَر بکشم و پَر بکشم تا به روی بام اولترافورد جا خشک کنم و به خورشید تکیه دهم تا از شوق دیدار تو جان بِسپارم... . . http://telegram.me/SpecialOneIranianFanPage