تا آخرین غروب بریج برای او چیزی باقی نمانده است، تا آخرین لبخندهای آفتاب پشت پرچین های آبی رنگ ایست استند. تا آخرین لحظه ای که پرچم ارتش آبی با سرود "فوراور بلو" به پرواز درمی آید، تنها چند ساعت مانده است... تا آخرین نگاه های جان به سکوهایی که نامش را صدا میزنند فاصله ای نداریم، تا آخرین دیدار با اولین کسی که او را به تیم اصلی چلسی فراخواند شاید چند قدم مانده ... تا آخرین لبخندهای کلودیو، جای فرانکی وقتی جان، جوانتر بود، 21 سال پیش، همان روزهایی که با غرور پاهایش را روی چمن های خیس بریج میگذاشت، نمیدانست روزی خواهد آمد که خانه درهایش را به روی او ببندد ... درهایی که پناهگاه تنهاترین مرد فوتبال بود، وقتی بازیهای ملی انگلستان شروع میشد، وقتی تب انگلیسی در میان تمام بریتانیایی ها کوچه ها را خلوت میکرد، وقتی پتر کراچ با بازوبند انگلستان در ومبلی تشویق میشد، جان به بریج میرفت، به جایی که او را دوست داشتند، به سکوهای خالی آنجا عشق میورزید، به یاد صدای هزاران سرباز عاشق که نامش را فریاد میزنند ... تا آخرین غروب حالا انگار چیزی باقی نمانده است، تا آخرین لبخندهای آفتاب پشت پرچین آبی رنگ ایست استند ... تا آخرین باری که درهای بریج به رویش باز میشود، تا آخرین نفس ها در آخرین پناهگاه ... به یاد تمام انسان های تنها ... به یاد مردی که هنوز آغوش فرانکی را فراموش نکرده، مردی که با نگاه های دروگبا زندگی میکرد، مردی که دگر چند وقتی ـست حتی دستان مهربان پتر چک را هم نفشارده ...