درواقع نیم ساعته میخوام بنویسم، اما نمیدونم شروعش کجاست.؟
الان هوادارای چلسی تنهاترین آدم های روی زمین هستن، و این وسط احتمالا کسایی که پشت تیم رو خالی میکنن آدم های ناجوری به حساب میان، مثه خودم که بد موقع داشتم میرفتم.
برگشتم، حداقل تا زمانی که همه چیز به روال عادی برگرده ...
سه سال پیش وقتی جلوی دیوار برنزی لباس چلسی را در دست گرفت، خیال میکردیم این پایان دوری ـست و شروع یک عصر طلایی بی پایان ... وقتی اولین مصاحبه را کرد: همانجا بود که به زبان آورد، I am one of you و همان روز بود که بنرش را از ایست استند آویزان کردیم ... one of us !
ما را یاد همان بی پروایی های گذشته انداخت، یاد اولین مصاحبه سال 2004 ، لطفا مرا مغرور نخوانید، من قهرمان اروپا هستم و حالا فکر میکنم من آقای خاصم.
آن روزها موهایش مشکی بود، دقیق در خاطر دارم، پیراهن نوک مدادی و کت تیره رنگش را ... غرور در چهره اش موج میزد اما همه چیز در انگلستان بر علیه او شد، وقتی همه چیز بر علیه شما میشود، ادامه نمیدهید، اما او در اینجا به بذله گویی ها ادامه داد، چرا که میدانست پشتش یک ارتش آبی ایستاده ...
این روزها مرا یاد لحظه انداخت که آنفیلد را به سکوت دعوت، یا شاید آن صبح دل انگیزی که ساعت و مدال قهرمانی اش را به سمت تماشاگران پرتاب کرد، وقتی از بیگ سم به عنوان خطرناکترین رقیب نام برد، همه ما به وجد آمده بودیم، آن کنفرانس خبری هنوزهم پر خاطره ترین کنفرانسی ـست که به خاطر دارم.
اما مورینیو رفت و زمانی که بازگشت، انگار در طوفانی بدون یاور گیر افتاده بود، رئال او را به یک پیرمرد، بدون همدم و یاور تبدیل کرد، اینجا، در خانه همه چیز دوباره از نو شروع شد، عشق و عاشقی در آنفیلد با کوبدین دست بر لوگوی باشگاهی که خود را یکی از آنها خوانده بود ادامه پیدا کرد، هر روز مصاحبه میکرد که حاضر است بدون قرارداد هم ده سال بماند، اما دوباره داستان عوض شد.
وقتی رومن او را اخراج کرد، برای اینکه احتمالا کسی ویرانی چهره اش را نبیند، کلاه سیوشرت را روی صورتش کشیده بود، رفت اما حتی یک سنت از غرامت 45 میلیونی اخراج را هم نگرفت تا چلسی بتواند در نیم فصل دوباره با خرید بازیکن به اوج بازگردد ... این آخرین چیزی ـست که به یاد دارم ...
همه عشق های ماندگار، از لیلی و مجنون، از شیرین تا فرهاد از رومئو و جولیت تا جک و رز در تنهایی و دوری رقم میخورد، این سرنوشت عاشقی ـست، یعنی آنقدر وصال دیر شود که ما بفهمیم همین دوری ـست که ما را برای هم زنده نگاه میدارد ...
وقتی لیلی به مجنون رسید، داستان تمام خواهد شد، و داستان چلسی با مورینیو هنوز تمام نشده ... هنوز دینی که بر گردن دارد را جایی در گوشه قلبش پنهان خواهد کرد، تا روزی به ما نشان دهد پای قول دوران جوانی هست، یعنی قهرمانی در اروپا ...
موهبتی که در این فراغ نهفته است، پیدا کردن دوست های جدید و پز دادن با آنها به یکدیگر، وقتی ما او را بیرون انداختیم و با آنتونیو کنته قرارداد بستیم، این پزها برای او عذاب آور بود، مانند دختری که همراه یک پسر جوان، جلوی عشق قبلی اش بستنی میخورد، و حالا او هم با باشگاه جدیدش قرار است همان بلا را سر ما بیاورد ...
چیزی که هر دو ما میدانیم این است :
.
.
.
روزی همه چیز بر علیه اش خواهد شد، و او دوباره ادامه خواهد داد، چرا که میداند تا آخرین نفس یک ارتش آبی بر سر پیمانش با او خواهد ماند.