میگفتند آن اواخِر عقده ای شده است... مَردی که غرورَش کیش شد که مات نَشَویم... نامه اخراج و رهایی از دست کفتار های در قابِ شیر... چلسی جایی که اَلماس ها را پُشتِ دَر میگذارند... صدای قهقه های ریز سیاه سوخته تازه دوران رسیده که در دل آقای کمونیست جا باز کرده، از پشتِ دَر به گوش میرسد...آن بیرون، شب ها که مهتابی باشد الماس ها را میقاپَند... وقتی در دِل دوشیزه ای نشستی، با او تنها که میشَوی، پرده های کُلِّ شهر کنار میرَود... دوشیزه ای که منتظرِ یک مُنجی بود تا آسمان را کادوپیچ، برای او هدیه کند... گاهی وقت ها همبستر شدن با زیبای شهر، حُکمِ خیانت نیست... حکم انتقام است، حکم تخلیه روح و جان از عشقی که برای معشوقِ ناخَلف صَرف شد... وقتی که صدای ساکسیفون و ترومپِت ها از صدای هشدار کلیسا بلندتر شنیده شود به این معنی نیست که شما بی دین هستید... اینجا هنوز هم Mou وِردِ زبانِ بچه محل هاست... هنوز هم سروده هایی دارند که بَرایَت نخوانده اند... اینجا هنوز هم "یکی از ما" گَرمترین شعار است ... اما وقتی کسی از آن قدر نَشناس ها بیاید و بگوید: "تو یک خائنی"، یعنی سال ها پیش زنده به گور شده ای و خبر نداری... ما را در تلگرام هم دنبال کنید... http://telegram.me/SpecialOneIranianFanPage