هتلی با نمای سفید، در دل جنگلی سیاه، جایی که پنجره هایش رو به روی آنتونیو چشمک میزد، چمدانهایش را به هر دو دست داده بود، بزرگتر را به دست راست و دیگری را به دست چپش ... چند قدمی به سمت محل اقامتش برداشت، و نور رعدی و برقی که پیش روی ساختمان، شروع ماجرا را ترسناکتر میکرد ...
پیرمردی که در بخش تاریک اتاق 247 نشسته بود، سیگارش را گوشه میز گذاشت، از صندلی برخواست، آرام جلو رفت و کنار پرده را با پشت دست راستش کمی عقب زد، صدای در و پس از آن مردی که با لحجه ایتالیایی و کمی ترس در حنجره میگفت: دون کلودیو، داره شروع میشه ...
دستی که درب خروجی هوای پشت بام را باز میکند بالا آمده و ریش های نامرتب اسلوان را میخاراند، کلت 1911 براونینگ جان را مسلح کرده و طناب را به داخل کانال می اندازد، نقاب را روی صورتش کشیده و قبل از ورود به کانال نگاهی به اطراف می اندازد ... یکی دو طبقه پایین تر، پشت دریچه یکی از طبقات، مرد میانسال کچلی به همراه یک کابوی تپل در حال جم و جور کردن وسایلهایشان هستند، پپ؟ ... چی میگی؟! ... میگم بیا این لباسه اندازته، کسی هم شک نمیکنه!
یک ماکسی بلند زنانه زرد رنگ، پپ سری تکان داده و میگوید زیادی جبغه! و پس از آن ماتیک قرمز کمر شکسته را روی لبهایش میکشد ... - پس سریعتر یه چیزی پیدا کن، باید راه بیوفتیم!
توریست آلمانی طبقه سوم، سوزن گراف را با خونسردی روی صفحه گذاشته و آهنگ it's only گلین کمپل در تمام سالن های هتل شروع به نواختن میکند، چشمانی که از پشت لنز درها نفس هایشان سریعتر میشود، دخترک زیبا کت مشکی رنگ را برای توریست آلمانی میگیرد! موی طلایی روی کت را با ناخون های بلندش برداشته، نماد نازی روی آن را صاف کرده و میگوید: ... برای آلمان
.
.
.
ادامه دارد ...