
روزی که به اولترافورد بروم...
۳۶۰ بازدیدجمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۵:۳۰
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
نُت های گرامافونِ مو قرمزِ سالفوردی، با صدای زنگِ موبایل اددی که داشت، رُست بیفِ خود را تِست میکرد، آرام گرفتند... صدای گَرمِ مَردی از پشت خط به گوش رسید که میگفت: "کمتر از پنج دقیقه دیگه اونجام."... کمی آن طرفتَر، وِلزیِ نحیف، بُغضِ گَلوی خود را بلعید و تنهایی خود را با تاریکیِ اتاق، تقسیم کرد و چَمدان هایَش را بَست... رویِ یاغی به دیوار تکیه داده و خبرِ شورش اسکاتلندی ها در خیابان های بریتانیا را میخواند و با صدای بلند، کنایه میزد: " اسکاتلندی های لااُبالی انگاری پدر و مادر ندارند که اینطوری به حال خود، رها شدند!!"... عقب و جلو رفتنِ مُدامِ صندلیِ چوبیِ دون فِرِگی و نگاه های چَپی که روی را زیر مُشت و لَگد گرفتند... سِر بابی جلوی آینه، کلاهِ بولری خود را راست میکند، رُزِ قرمز را داخل جیبِ کُتِ خود گزاشته و دستی به پاپیونِ مشکی اَش کشیده و از طبقه ی بالا داد میزند: "دُعا کن که این مَردَک، مثلِ انتخاب های قبلیت نشه، اگه اینجارو با سیرک اشتباه بگیره، یه گلوله تو سَرِ جفتتون، خالی میکنم."... اِریک دودی میگرد، ریش های خود را میخارانَد و پُشتِ پنجره را نگاه میکند...آن بیرون، زیرِ اَبرهای سُرخ، مَردی آماده ی ورود بود...مَردی که غُبارِ زمان بَر روی پیشانی وِی نشسته بود... مَردی که یک شبه خوشحال ترین آدمِ روی زمین شد... نگاهی به ساعتِ خود کرد، خَمِ ابروهای خود را فرود آورد و گام اول را که بَرداشت، یاد جمله خود به ماتیلدا افتاد: "روزی که به اولترافورد بروم..."
.
.
ما را در کانال تلگرام هم دنبال کنید:
http://telegram.me/specialoneiranianfanpage


