سلام دوستام :)
اوایل هفته بود که تو یه کشمکش عمیق و فکر با خودم گیر کرده بودم اینکه در هر ثانیه تو جهان 3 نفر میمیرن پس کی نوبت ما میشه؟اصن مرگ من چجوریه؟کِیه؟ مثل ادمای عادی به مرگ طبیعی تو پیری میرسم , شهید میشم یا مثل سری فیلم های فاینال دستینیشن احمقانه و هیجان انگیز میمیرم...
همون موقه ها بود که علیرضا یکی از بهترین دوسای مجازیم بهم پی ام داد یه ماه دیگه تو فانتزی FFT احسان به کادرمون اضافه میشه
گفتم بابا این دیگه چه دلش خوشه از کجا معلوم تا یه ماه دیگه خودش یا احسان زنده باشن اصن از کجا معلوم من ؛ بله خود من زنده باشم؟ همون مواقع بود که یاد جمله یکی از فیلسوفای غربی افتادم تو همین طرفداری اون جملرو استتوس کرده بودم یادم نیس مال کی بود ولی میگفت آدما یک دهم یک سر درد جزئی خودشون به مرگ دوستاشون اهمیت نمیدن...
خسته از همه این درگیری های ذهنی به علیرضا متلک پروندم جویای علت شد و منم در لحظه و بدون هیچ فکری گفتم سرطان دارم!!!!! واقعا نمیدونم این حرف تو اون لحظه دقیقا واسه چی بود ولی بنده خدارو حسابی نگران کردم و تاریخ عمل و دروغایی ازین قبیل گفتم...
سریع خبر به گوش یکی دیگه از دوسام رسید (شاید یکی از بهترینا) باهاش هماهنگ کردم و برنامه چیدیم که کِی قراره بمیرم...
امروز جمعه زمانی بود که قرار بود مرده باشم , آخ که اگه میمردم چی میشد...
کی به فکرم بود کی نه...اصن این همه جون کندن تو فضای مجازی تهش چی بود کاش تو فضای حقیقی ام میتونستم امتحانش کنم...
بالاخره موعدش رسید و دیشب خبرش همه جا پخش شد از ساعت 1:30 تا 3:30
فقط دوساعت بود همین ولی قول میدم این دوساعت همیشه تو ذهنم میمونه...
من کمبود توجه نداشتم که اگه داشتم خودمو به مردن میزدم و تا چند روز لذت میبردم ولی فقط دوساعت قرار بود قبل عملم بچه ها بفهمن:)
جالب اینه که بدونین اون دوساعتو توی رخت خواب و با خیال آسوده پشت گوشی نبودم
تو اوتوبوس اصفهان-گرگان بودم تو تاریکی محض و فقط و فقط به مرگ فک میکردم...
اصلن اگه همون موقه اوتوبوس چپ میکرد چی؟چه تضمینی واسه زنده بودن من بود ؟ درست وقتی که مسئله مرگو با یه شوخی ساده مسخره میکردم میمردم...
فقط و فقط ترسم از مرگ بیشتر میشد
دلامصب من تو همین دنیاشم چیزی ندارم اگه میمردم به معنای واقعی کلمه پوچ میشدم چقد حق الناس فقط به گردنم بود
به خدا خیلی سادس فقط فکر کنید که هرجوری امکان مردن هست تو هر لحظه ای
روزای قبل از پخش شدن خبر با چن تا از دوستام خیلی صمیمی و دوستانه حرف میزدم جوری که اگه خبر مردنم بیاد بیشترین تاثیرو روی اونا بذاره...
شروع شد خبر پخش شد من در حال تفکر بقیه در حال اه و ناله
هه این بود جامعه مجازی که همه میگفتن رفاقتاش جفنگه؟ پس چرا نبود؟ چرا حس میکردم اون جمله اون فیلسوفه هم غلطه؟
نه مثل اینکه بجز مادر آدم اشخاص دیگه ای هم بودن که اهمیت بدن...
چقد دیدم مثبت شد...
اصلن چه بسا با خبر مرگ اون حقایی که به گردنشون داشتمو میبخشیدن...
خدا هم که بخشنده...
آی اوتوبوس چپ کن...
من آماده مرگم
ولی ولی اگه همه این تصوراتم غلط بود چی؟
باز دوراهی و استرس... نمیفهمیدم...
من باید روی مسئله مرگ از دید دین خودم تحقیق میکردم اگه فردا سرطان داشتم و عمل مثل اون دروغ... قطعا قطعا تو این چند دقیقه تحقیق میکردم در مورد دینم :) لبخندی به پهنای صورت به خودم زدم
یعنی چی؟چرا همیشه وقتی نیازه باید به دینم رجوع کنم؟ اخه کی قراره بفهمیم د بابا لامصبا همین الانه که بمیریم به یه اعتقادی رو بیارین منطقی باشه خودتونو قانع کنین فقط به اون مرگ لعنتی فک کنین
مهربون باشیم که وقتی مردیم خاطره خوب بذاریم...
حرف خیلی هست خیلی بیشتر از این ولی...ولی چیزایی که من دیشب توی راه بهش دست پیدا کردم فقط نیاز به تفکر دارن نه بیان...
به همه توصیه میکنم بیاین حداقل دوساعت خودمونو به مردن بزنیم کل زندگی خودمونو به خواب زدیم دوساعتم به مردن بزنیم...
_____
پ.ن:عذر خواهی میکنم از همه کسایی که بازیچه افکار من شدن...
همه اونایی که وقتی اون خبر دروغینو شنیدن هر کاری کردن و من واقعا صلب آرامششونو حس کردم
به قول یکی از دوستام:
"بیشعور انقد نگرانت بودین اصلا به اینکه سرطان خونو عمل نمیکنن فک نکردیم..."
به سلامتی همه رفیقای با معرفت بیاین دو ساعت بمیریم و بهش فک کنیم...
البته ما مرده پرستیم... ولی شایدم مشکل از خودمونه که تو زنده بودنمون خوبیا رو نمیبینیم شاسد همیشه ابراز احساساته بوده فقط وقتی که طرف میمیره حس میشه ...
به سلامتی همه اونایی که بعد مردن به یادمون میفتن بیاین دوساعت بمیریم...
آخر از همه بگم که این کارا با اینکه منو به این تفکر رسوند با اینکه انقد امید و نا امیدی بهم اضافه کرد ولی هیچکودوم ارزششو نداشت باید کنترل میشد که خبر به گوش یه کسایی نرسه یه حق الناس دیگم دیشب به گردنم اضافه شد
میگن گریه دختر عرش خدارو میلرزونه... امیدوارم این پست پخش بشه تا به دستش برسه بدونه شرمندشم...
اینم یه پست بعد از یه سال :|