انگار یادمان رفته ... یادمان رفته سیگار روشنی را که پس سوت پایان بازی 2009 درون مشت ریچارد اتنبرا خاموش شد.
یادمان رفته سری را که جلوی زانوهای تنومند هانت از دروازه چلسی دفاع کرد ... انگار دگر در خاطر نداریم، پسر جوانی را که پس از دو هفته از جنگ با مرگ کلاه به سر در تمرینات چلسی دوباره حاضر شد ... بارانی که در موسکو شانه های پادشاه را خیس میکرد، گونه های تری و آغوش فرانکی را، یادمان رفته دستانی را که زیر بازوهای ولو شده بالاک را هرگز رها نکردند ... یادمان رفته والی رباح ماجری، جان فرانکو را، یا آن طاق دروازه ای که پشت ون در سار به انتقام فینال 2008 فرو ریخته شد، هنوز لباس جو کول در آسمان بریج بعد از آن بعدازظهر دلانگیز پرواز میکند ...
انگار یادمان رفته فریادی که مایکل کین پس از هشتیم گل به ویگان اتلتیک بر سر آسمان پاشید، دوربینی که با لرزش به شادی رومن نگاه میکرد، یادمان رفته نفس سختی که جان به کمک اکسیژن های کنار زمین میکشید. یادمان رفته چگونه دیدیه سرش را در مونیخ جلوی جایگاه هواداران چلسی خم میکرد. پسر بوری که شالگردن آبی خود را پیش از کرنر ماتا جلوی دهانش گرفته بود! یادمان رفته، خاطراتی که قرار بود هرگز فراموش نکنیم ... انگار نمیدانیم هوادار چی چیزی شدیم؟ یک لباس؟ یک نام؟ یک پرجم؟ یک جام؟
خانواده ای که دگر پدر ندارد ... پدری که ساعت را از دستانش باز و برای ما پرتاب کرد، دستانی که دوران جوانی فریادهای آنفیلد را به سکوت وا داشت، مشت های سرخوشی که در اولدترافورد به آسمان کوبیده شد، یادمان رفته، همه آنچیزی که نباید فراموش میکردیم!
هر کجا که باشید، چه در لباس گالاتسرای، چه در لباس منچستر سیتی، چه با لباس بارسلونا، و چه در لباس مربیگری اینتر، قرار بود فراموش نکنیم، آن روزها را ...