اختصاصی طرفداری- تیمی که گویی برای فریز کردن فوتبال در آغاز فصل تابستان به فرانسه پا گذاشته. بله درست است که روس‌ها را با شوق و شور نمی‌شناسیم، با عربده‌ها و شعفِ پیروزی ندیده‌ایم، امّا می‌شود گفت با سخت‌جانی و انجام تعهد چرا. روس‌هایی که تنها کار آن‌ها در مسابقاتِ یورو ۲۰۱۶ تا این زمان، جز مشتاق کردن مردمان بریتانیا برای جُستنِ واژهٔ هولیگانیسم در موتور جستجوگر گوگل و همچنین نواختن ضرباتی بر بدن‌های هواداران بریتانیایی چیزی دیگر نداشته. به گزارشِ تلگراف اتفاقات اخیر موجب شده است که میزان جستجوی واژهٔ هولیگانیسم و اولترا در روزهای گذشته به بیشترین میزان خود نسبت به سال‌های پیش برسد. و شیب نمودار مقایسهٔ محبوبیت این واژه‌ها را به یکباره از زمین به هوا بِکند. واژه‌هایی که رئيس جمهور روسیه را برای اعمالِ سیاست‌ها و تدابیر لازم جهت فروکش کردن شوق هواداران روس برای جنگ به فکر فرو برده است. برای یافتن تدابیری که گذشته نشان می‌دهد او در آن مهارتی بی‌مثال دارد.

هولیگانیسم در فوتبالامّا بحث ما نه واژه‌های اولتراست و نه هولیگانیسم. موضوع این است، میشل اِستروگُفِ این جام کیست؟ نزدیک به صد و چهل سال پیش بود که نخستین چاپِ کتاب میشل اِستروگُفِ ژول وِرن روانهٔ کتاب‌فروشی‌ها شد. صد و چهل سال پیش، ۱۸۷۶. می‌گویند قبل از چاپِ کتاب، ژول ورن نسخه‌هایی را برای ویرایش به سفیرِ روس در فرانسه می‌فرستد. جالب است متن‌ها بدون حتّی یک تغییر بازمی‌گردند. «هیچ نکتهٔ غیر عادی در آن به چشم نخورد» این جملهٔ سفیر روس بود. وصف جغرافیای یخی و سرد و ویژگی مردمانِ زمخت و خشک‌مزاجَ‌ش به گونه‌ای حیرت‌آور و دقیق بود که سفیران روس را انگشت به دهان گذاشت. ژول وِرن را با کتاب‌های دو هزار فرسنگ زیر دریا و جزیرهٔ اسرارآمیز می‌شناسند. با کتاب‌هایی چون دور دنیا در هشتاد روز. کتابِ میشل اِستروگُف نه در جزء پرفروش‌ترین‌هاست و نه جزء کتاب‌هایی که دنیا را تکانی داده. امّا پُر است از خصلت‌ها و ویژگی‌هایی که آدمی را بارها و بارها به خواندنش ترغیب کند. داستانِ پیکی وفادار به تزار که برای رساندن پیغام او به جهت جلوگیری از فروپاشی و تکه شدن سرزمین روس باید از مسکو به سویِ ایرکوتْسک برود. مسیری به طول چهار هزار و نُه‌صد و چهل و هشت کیلومتر. آن‌هم در کمترین زمان ممکن. آن‌هم در زمستان. میشل اِستروگُف باید با هویتی ساختگی پیغامِ مهم را به سوی برادر تزار برساند. باید از شیب‌های سهمناکِ کوه‌های اورال بگذرد. کوه‌هایی که چون پنجه‌های شیاطین در زمستان از اعماق زمین سر برآورده‌اند.

پس از آن باید تکه‌های غول جثهٔ یخ‌ها را درهم کوبد تا راهِ خود به سوی رود آنگارا و دریاچهٔ بایکال را در پیش گیرد... از شمشیرهایی که چشمان و بدن او را نشانه می‌روند بگریزد... از نیرنگ‌ها... از آشوب‌ها و مهم‌ترین آن، از خانوادهٔ خود. از مادر پیری که تنها عضو باقی‌مانده از خانواده‌اش می‌باشد. مادری که همیشه در همین زمان برای دیدار پسرِ خود از پنجره، چشم به جادهٔ مسکو می‌دوزد... و این‌بار پیکِ تزار، باید از کلبه‌ای که در آن مادرش در کنارِ آتش‌دان نشسته و در انتظار دیدن پسرش بیرون را نظاره‌گر است، بگذرد... آن زمان که تکه‌های چوب یک به یک در آتش‌دان می‌سوزند و خاکستر می‌شوند. بدین علت است که کتابِ میشل اِستروگُف خواندنی می‌شود. آن‌هم در فصل گرمِ تاستانی که فوتبال را در خود نهفته. و ما را برای یافتنِ میشل اِستروگُف در جامِ کنونی به شوق می‌آورد. بله، اگر روس‌ها را با شوق و هیجان به یاد نمی‌آوریم با چنین خصلت‌های نابی می‌شناسیم. با میشل استروگُف‌ها. و باز روس و فرانسه. و باز مأموریتی که همیشه بر جبین فرزندانِ فوتبال نوشته شده. مأمورانی که برای رساندن پیغامی و آوردن تحفه‌ای به میهن خود این‌چنین کفش‌های آهنین و تیز خود را بر زمینِ چمن می‌کوبند... بر ساق‌های حریفان روانه می‌سازند... به سویِ تورهای دروازهٔ حریف هجوم می‌آورند... مشت‌های خود را برای دفاع بر دهان بازیکنانِ تیمِ مقابل می‌نوازند... چون میشل استروگُفِ ژول ورن. آنجا که برای دفاع از شرافتِ کشورِ خود توسط نوارهای شناورِ شلاق، نشانهٔ ننگ و خیانت را بر صورتِ ایوان اوگارِف می‌نشاند... آنجا که برای رسیدن به ایرکوتْسک، در مقابلِ آهنِ داغی که برای کور کردن او به چشمانَ‌ش نزدیک می‌شوند، خشمِ خود را فرو می‌خورد.

آنتونیو کونته

بازی‌ها تازه راندِ دوم خود را به اتمام رسانده‌اند و چانه‌زنی برای یافتنِ استروگُف‌ها شاید زیاده زود باشد، بله زیاده زود. امّا می‌توان تا پایان مسابقات صبر کرد و دید. بازیکنانی که برای شرافت و هویتِ کشورِ خود چون زبانه‌های آتشفشانی که برای غریدن تا این زمان صبر نموده‌اند به سوی آسمان پرواز می‌کنند و طبقاتِ آن‌را یک به یک فتح می‌کنند... بازیکنان خاموشی که شاید خود نیز از مأموریت‌شان غافلند... بازیکنانی که شاید پس از پایان این رقابت‌ها، باز رو به خاموشی گام نهند و از یادها بروند... فراموش شوند و شاید نیز عکس آن رخ دهد. و در این میان و بازهٔ زمانی می‌توان ورق‌های کاهی و دوست‌داشتنی کتابِ میشل استروگُفِ ژول وِرن را یک به یک خواند... چون کودکی که تازه به دورانِ نوجوانی رسیده، عکس‌های سیاه و سفیدِ آن‌را با شوق نگریست... خط‌های نقطه‌چینی که مسیرِ طی شده توسط پیام‌رسانِ تزار را نشان می‌دهند را دنبال کرد... میشل استروگُف و واژه‌های سحرانگیز ژول وِرن که هیجان را تا ورق‌های آخر می‌کشانند، تا ورق‌های آخر. آنجا که می‌توان رستگاری را مشاهده نمود، آنجا که می‌توان به نتیجهٔ جنگیدن برای شرافت و عقیده‌ای که خلوصانه پرستیده می‌شود پی بُرد. به مُعجزه. میشل استروگُفِ این جام چه کسی یا تیمی می‌تواند باشد؟

سرویس تلگراف‌خانهٔ کتابِ طرفداری شما را به خواندن کتابِ میشل استروگُفِ ژول وِرن در این فصل فوتبالی دعوت می‌کند.

 

ارسالی نویسنده افتخاری طرفداری: عادل خالدی کلهر