نیمه نهایی سال 2009، هوا بارانی بود، فرانکی برای لحظه ای فقط صدای لالایی مادرش را میشنید، ... پشت آن توپ، توپی که روی نقطه پنالتی نزدیک خاکسترهای پتر آزگود کاشته شده بود .
نفسی عمیق کشید، صدای سوت در خلع پیچید ... نوای ضربه های قطرات باران که با حرکتش سریعتر شده بود ... صدای چمن هایی که زیر پاهایش خرد میشد ...
دو ماه قبل، مادرش مریض شده بود، بیمارستان مرکزی لندن و دکتری که به فرانکی گفت: زیاد امیدوار نباشد ...
هر روز گل تازه در گلدان،کنار تخت مادرش میگذاشت، هر روز محکمتر دستان لاغر مادرش را می فشارد، دستانی که روزی لا به لای آنها شیر میخورد، دستانی که اولین قاشق های غذا را در دهانش گذاشتند، دستانی که اولین بار موهایش را شستند، دستانی که اولین چسب زخم را به پاهایش زدند ...
پشت آن توپ، تمام خاطراتش را مرور میکرد، شاید یاد آخرین چیزی افتاد که مادرش از او خواست: پسرم، هرگز چلسی را ترک نکن ...
هوا بارانی بود، فرانکی برای لحظه ای صدای هیچ چیز را نمیشنید ... نفسی عمیق و توری که پس از آن ساعتها میلرزید ... میشل، دیدیه و جان اطرافش را گرفتند، لباسش را در آورد و آن گل را به آسمان تقدیم کرد ...
چند سالی از آن روز میگذشت ... فرانکی به بازی آمد، لباسش مثل همیشه نامرتب بود، دستی به موهایش کشید و درون مستطیل سبز پا گذاشت ... اما اینبار نه در لباس چلسی، ... با اینکه هوا بارانی نبود اما انگار همه زمین و آسمان لحظه ای باریدند، همان لحظه ای که فرانکی توپ را از کنار تکل جان به سمت دروازه چلسی فرستاد ... دروازه ای سالها از آن با دل و جان دفاع کرده بود، دروازه ای که رفیقش پتر ، تا پای مرگ بر سر بسته نگاه داشتنش رفت ... پشت آن توپ، تمام خاطراتش را مرور میکرد، شاید یاد دستان لاغری افتاد که سه، چهار سالگی اولین چسب زخم را به پاهایش زدند، یاد صدای گرمی که برایش لالایی میخواند، یاد آخرین چیزی افتاد که مادرش از او خواست:
پسرم، هرگز چلسی را ترک نکن ...
.
.
.
با اینکه آن گل قلب میلیون ها فوتبال دوست را در سراسر جهان به درد آورد، با اینکه آن گل باعث مرگ یکی از هواداران آفریقایی چلسی شد اما هرگز برای هیچ کس به اندازه خود فرانکی دردناک نبود ... تولدت مبارک پسر بی معرفت بد قول، هر کجا که باشی با تمام وجود دوستت داریم