افسانهی آلمان و ایتالیا، افسانهی دو پادشاهیست که هیچگاه در یک اقلیم نگنجیدهاند. داستان دو کشوری که در فراز و فرود تاریخ گاهی همپیمان و گاهی متخاصم بودهاند و دست آخر هیچ مرز مشترکی با هم ندارند. داستان فاصلهی این دو، داستان فاصلهی احساس و منطق بوده. فرقی نمیکند بر چکمههای خاکگرفتهی سربازان در اروپای جنگزده دست بکشی یا محو جادوی رسانه در سالهای پس از جنگ باشی؛ برای یافتن تفاوت میان دو افسانهی تمامنشدنی تاریخ و جغرافیای اروپا، کار سختی در پیش نداری.
ایتالیا را با میکلآنژ و داوینچی و رافائل میشناسیم و آلمان را با نیچه و هگل و شوپنهاور. ایتالیا را با نقاشی و معماری و آلمان را با فلسفه و منطق. میگویند ریشههای فکری، اجتماعی و تاریخی یک ملت را میتوان در ورزش آن (مخصوصاً فوتبال) جستجو کرد. با این حساب بیراه نیست اگر آلمان را کشوری مقتدر بدانیم که موفقیتهایش بیشتر مبتنی بر فعالیت جمعی بوده تا درخششهای فردی. کشوری که همانند فوتبالش به لطف برنامههای دقیق بر قلهها ایستاده. همانطور که تا سالها به اجرای فوتبال ماشینی متهم میشد. بهترین مهاجمان آلمان بازیکنانی بودهاند که قبل از هر چیز، تلاش تمامیناپذیری برای رسیدن به هدف داشتند. از «گرد مولر» و «میروسلاو کلوزه» و این اواخر «توماس مولر». آلمانها بیش از همه به پشتکار و اراده شهره داشتند. به بازگشتهای معروفشان در میادین ورزشی. به برگرداندن شکست دو بر صفر در فینال جامجهانی ۱٩۵۴ به پیروزی سه بر دو. به «معجزهی برن» که بوی بازگشتی از جنس رایش میداد. کشوری که ظرف چند سال از کشور شکستخوردهی جنگجهانی اول به یکی از قدرتهای نظامی اروپا بدل گشت و آتش جنگ بعدی را افروخت. همانطور که بعد از خرابیها و مشکلات پس از جنگ دوم جهانی، سریعاً احیا شد و دوباره بهعنوان یکی از غولهای اقتصادی دنیا مطرح شد.
در مقابل، ایتالیا همواره فوتبالی احساسی بازی میکرده که محرکهای حسی در موفقیتش نقش داشتهاند. از دو قهرمانی متوالی جهان در دوران حاکمیت فاشیسم. از اتحاد دوباره در خلق قهرمانی ۱٩٨۲ و توفیق در جامجهانی ۲۰۰۶ پس از اتفاقات تلخ کالچوپولی. به همین ترتیب شاید حرف آریگو ساکی (مربی افسانهای میلان در دههی هشتاد) در مورد کاتناچیو (سبک دفاعی فوتبال ایتالیا) را بتوان مقبول دانست: «ما یاد گرفتهایم قرنها در برابر بربرها از خودمان دفاع کنیم.»
ایتالیا همیشه به سرزمین فرهنگ و هنر و احساسات خالص معروف بوده. «شور زندگی»ای که ایتالیاییها بدان معتقدند در سینمایشان نیز متبلور گشته. از «آمارکورد» و سایر فیلمهای درخشان مایسترو فلینی تا مهمترین آثار کمدی ایتالیایی. همین شور زندگی را میتوان در فوتبال ایتالیا هم پیدا کرد. از هنرنماییهای روبرتو باجو و جیانی ریورا تا شادی کودکانه فابیو گروسو پس از گلزنی به آلمان در دیدار نیمهنهایی جامجهانی.
برای ایتالیاییها، خانواده و تعصب و پایبندی به اصالت آن، امری اجتنابناپذیر بوده. از خانواده مدیچی که از تاثیرگذارترین افراد در عصر رنسانس اروپا بودهاند تا خانوادههای سنسی، موراتی و آنیلی که از ثروتمندترین خانوادههای اروپایی و از مالکان باشگاههای ایتالیایی بودهاند. از تشکلهای بزرگ مافیایی تا گروههای کوچک هواداری. برای ورزشکاران ایتالیایی، تعصب و وفاداری به باشگاه و خانواده، تعریفی دقیق دارد.
ریشههای این دو کشور بهقدری متفاوت بوده که یک اتحاد در طول جنگجهانی هم نتوانست آنها را به هم پیوند دهد. با این حال، هر دو از فاشیسم زخم خوردند. لکهی ننگ جنایات هیتلر حتی پس از گذشت سالیان بر پیکر آلمان خودنمایی میکرد و نیروهای ضدفاشیست در ایتالیا با زمزمه کردن سرود «بلا چائو» برای آرمانهای آزادیخواهانهشان جنگیدند و تا زمان اعدام بنیتو موسولینی در سال ۱٩۴۵ آرام نگرفتند.
با تمام این تفاسیر، جایگاه فوتبال در قیاس این دو کشور کجاست؟
آلمان هنوز در هیچ دیدار رسمیای موفق به شکست ایتالیا نشده. انگار منطق آلمانی تا اینجا نتوانسته حریف احساس ایتالیایی بشود. شاید شنبهشب این طلسم دستنیافتنی به دست آلمانها بشکند و بالاخره آتزوری مغلوب مانشافت شود. اما تا آن زمان، چشمانتظار آغاز یکی از کلاسیکترین نبردهای فوتبالی خواهیم نشست.