اختصاصی طرفداری- زمانِ مورد نیاز برای مطالعه: هشت دقیقه-همه چیز از یک لحظه آغاز می‌شود. از یک توقفِ بی‌جا. یک مکثِ مُبهم. لحظه‌ای که پس از آن دیوارهای بی‌ستون فرو می‌ریزند. از هم می‌پاشند. نگاه‌ها و کلام‌هایِ دیروز، معنایِ خود را می‌بازند. رَنگ عوض می‌کنند. و آنجاست که آدمی در می‌یابد، ایمان و اعتمادِ به او، رَخت بربسته. محو گشته. و اندک افرادی یافت می‌شوند که چون سانتیاگو، مردِ بازگشت باشند. مشتاق به حضوری دوباره در میدان‌هایِ نبرد. آنجا که در برابرِ سرنوشت و بخت برمی‌خیزد. برای یافتنِ خود. برایِ پی‌بُردن به خود. برای لگدکوب کردنِ مُهرِ سرنوشت. او که روزها را با داستان‌هایِ دل‌فریبِ گذشته و شیرهای شکار شده می‌گذراند. خیال‌ها و افسانه‌هایِ از یاد رفته. در کلبه‌ای که  همه چیز در آن رنگِ اوهام به خود گرفته. از روزنامه‌هایِ تاریخ‌ْگذشته تا غذاها و آرزوهایِ آغشته به وَهم. حال که همه، قایقِ او را با انگشت‌تانِ خود به نشانه‌ای از پوچی و نگون‌بختی اشاره می‌کنند. او را سالائو می‌خوانند و این یعنی بدترینْ نوعِ بداقبالی. می‌گویند پیرمرد و دریایِ اِرنست همینگ‌وی، از امید و ناامیدی می‌گوید. و برخی دیگر آن‌را به جنگِ سُکون و حرکت مربوط می‌سازند. و جنگِ عقاید.به لیست‌های بهترین‌هایِ تاریخ نگاه کُن، بهترین مربی‌یانِ تاریخ. بهترین بازیکنانِ تاریخ. چه کسی فشارها و نیش‌هایِ مدیران و هوادارانِ لیدزیونایتد نسبت به برایان کلاف را از یاد خواهد بُرد. و یا صبر و پایداریِ سِر الکس فرگوسن برای رؤیاپردازی در تئاترِ رؤیاها. برای خلقِ چنین حسی. چه کسی می‌داند، کلود ماکِلله، چگونه واژه‌هایِ تلخی که از دهانِ فلورنتینو پِرز بیرون آمد را در خود فُرو بُرد. آنجا که از عدم کفایتِ او گفت. از این‌که او از یادهای محو خواهد شد. آنجا که بازیکنان جوان گروه‌گروه به میدان‌های سبز وارد می‌شوند. ماکِلله در برابرِ چنین جملاتی سکوت کرد. و در آخر گفت اگر او (پِرز) دوست دارد مرا بازیکنِ بد خطاب کند، بگذارید این کار را انجام دهد. می‌گویند بازیکنانِ سیاه در باشگاهِ رئال مادرید، جایی ندارند. می‌گویند فلورنتینو پرز، سیاها را دوست ندارد. شاید این را ساموئل اِتوئو بیش از هر کسی دیگر درک کند. آن زمان که گفت، دوست دارد در رئال بماند امّا نمی‌داند دلیلِ باشگاه برای فروختنَ‌ش چیست. او که در مدتِ چهار سال حضور در مادرید، خانه بر دوش بودن را به یاد دارد. دورانی که چون فردی طَرد شده به باشگاه‌های دیگر انتقال داده می‌شد. او که با رؤیاهای خیال‌انگیزی از کاجی به مادرید پا نهاده بود. امّا رنگین بودن پوست می‌تواند یک سو از قضیه باشد. اصل، ایمان و اعتماد است. چیزی که تاریخ به سُست بودنِ آدمی در آن شهادت می‌دهد. به بی پایه بودنِ انسان در آن. انسانی که همه چیز را در لحظه و بی‌زحمت می‌خواهد. چه کسی ناسزا‌هایِ هوادارانِ بارسلونا به مسی در زمانِ اُفت را از یاد خواهد بُرد. و یا هُو شدنِ کریستیانو رونالدو، آن‌هم در سانتیاگو برنابئو. دو بازیکنی که برای تعریفِ فوتبال، تنها نام بُردن از آن‌ها کفایت می‌کند. همچنین برکناریِ رافائل بنیتز. کسی که حمایت و اعتمادِ رئیس باشگاه را در کنارِ خود داشت. فارغ از نامناسب بودنِ او برای سرمربی‌گریِ رئال مادرید. فارغ از انتخاب اشتباه. فارغ از تنفر هواداران. او که حالا می‌داند معنایِ دلگرمی‌های فلورنتینو پِرز چیست. پِرزی که دستِ او را رها کرد. دُرست در زمانی که باید ایمان به او اثبات می‌شُد. دُرست در زمانی که باید اعتمادِ نسبت به او را نشان می‌داد. چه کسی می‌تواند بگوید اگر پرتغال در فینالِ یورو ۲۰۱۶ قافیه را به حریف باخته بود، کنون فرناندو سانتوس نه به عنوانِ بهترین مربی بلکه حتّی در لیستِ بهترین‌ها جای می‌گرفت. او که کنون در آسمان پرواز می‌کند. همه، مهندس الکترونیکِ پرتغالی، مردِ آرام با چهره‌ای عبوس و غمگین را حذف شده می‌دانستند. واژه‌ها و کلماتِ تحقیرآمیز و نااُمید ازآنِ او بود. در حالی که قبل از شروعِ بازی، همهٔ افعال و صفات در اختیارِ دیدیه دِشام بود. امّا به یک‌باره کلام‌ها از هم گُسست. جمله‌ها، فاعلی دیگر به خود دیدند. ستونْ‌نویسانِ روزنامه‌ها، قلم‌های خود را از نو تراشیدند. این‌بار برای مَدح و ستایشِ سانتوس و سیاه‌بختی و بداقبالیِ دشام. از این‌که اشتباهاتِ دشام چه بوده. از این‌که تعویض‌هایَ‌ش چقدر بی‌خود بوده. از این‌که او مردِ نبردهای سرنوشت‌ساز نیست. امّا مگر به او ایمان نداشتند؟ و مگر معنایِ ایمان، باور داشتن و عمل به آن نیست. وفادار ماندن به آن. در آن زمان که برنامه‌ها به‌هم می‌ریزد. سرنوشت با آدمی به عِداوت برمی‌خیزد. جهان به او پُشت می‌کند. در این لحظه هست که باور، گام‌هایِ کم‌توانشده را به حرکت وامی‌دارد.آیا عصرِ ما، عصرِ بی‌ایمانی‌ست؟ آیا زمانِ باور داشتن و کوبیدنِ دست بر قلب‌ها سپری شده؟ دست‌هایی که نشان از غوغا و هیجانِ عبور از مسیری سخت و طاقت‌فرسا داشت. نشانه‌ای از گذرِ زمان و صبوری در خود داشت. آیا قهرمانانِ ما چون سانتیاگویِ همینگ‌وی، مردِ بازگشت به صحنه و میدانِ نبرد هستند. آن زمان که باید، خود نقشِ میخ‌های تورِ ماهی‌گیری را ایفا کنند. آنجا که نیزه‌ماهی‌هایِ زندگی به سویِ‌شان می‌آیند. آنجا که زمانِ بازگشت فرامی‌رسد. زمان و فرصتی که سرنوشت، برایِ‌شان مهیا خواهد ساخت. آنجا که خود به سویِ آرزو و خیال‌هایِ‌شان برخاسته‌اند. کسی که نه برای اثباتِ خود، بلکه رسیدن به خود، گام‌ها را بر زمین کوبیده. سانتیاگو می‌داند که این مسیرِ اثبات نیست. او می‌داند نیازی به اثباتِ خود برای دیگران ندارد. اگر این‌را نمی‌دانست، پس از بازگشت به خانه، چون قهرمانان به خوابِ خوش نمی‌رفت. چون قهرمانان نمی‌نالید. در حالی‌که بَمْبَک‌ها (کوسه‌ها) به طعمه‌ای که او شکار کرده بود، حمله‌ور شدند. او که هنگامِ شکار بر رویِ قایق، در جغرافیایی پَرت از ساحل، چنین زمزمه می‌کرد، حالا وقتِ فکرِ یک چیز است و بَس. همان چیزی که مرا برایَش زاییده‌اند. او که حال، در تختِ خود دراز کشیده و خوابِ شیرها را می‌بیند. آنجا که قایقَ‌ش ویران‌گَشته و از نیزه‌ماهیِ او فقط سرش باقی مانده. و خود می‌داند او بوده که نیزه‌ماهی را شکست داده. او بوده که نیزه‌ماهی را به دام انداخته. نیزه‌ماهی‌ای که توسطِ دندان‌های تیز و سهمناکِ بَمْبَک‌ها (کوسه‌ها) چاک‌چاک گشت. دریده‌شد. حالا، وقتِ فکرِ یک چیز است و بَس. همان چیزی که ما را برایَ‌ش زاییده‌اند. امّا، آیا در عصرِ حاضر، انسان، باور و ایمان را در خود کُشته است؟ شاید مسیرِ رسیدن به آن را گُم کرده است.تلگراف‌خانهٔ کتابِ طرفداری شما را به خواندنِ کتابِ پیرمرد و دریا، نوشتهٔ اِرنست همینگ‌وی دعوت می‌کند. اگر کتاب را خوانده‌اید، برای ما از آن بنویسید. از سانتیاگویِ چشم آبی. از پیرمرد و دریا. از ایمان و اعتماد. و هرآنچه که از کتاب برداشت کرده‌اید.