هر زمان که لیپی را میبینم، به یاد می آورم که اگر او مربی اینتر مانده بود، احتمالا من هم تبدیل به نماد باشگاه میشدم. به یک بپه برگومی کم سبیل تر یا یک استفان کامبیاسو پر مو تر. مسیر فوتبالی من احتمالا به سمتی کاملا متفاوت میرفت. اگر لیپی مربی تیم میماند، برای تمام عمرم در اینتر میماندم. بالاخره تیم بچگی ام بود، زمانی که یک اولترای عروسک به دست بودم. الگوی همیشگی من لوتار ماتئوس بود، شماره دهی که گل میزد و گل میساخت ، برای من بازیکنی بهتر از او وجود نداشت. زمانی که در تعطیلاتی او را در ویارجیو دیدم و عکس امضا شده اش را گرفتم برای مدتی طولانی، بهترین روز عمرم بود. بعد از ماتئوس نوبت روبرتو باجو بود، اتاق بزرگی داشتم و پوستر هر دوی آنها روی دیوار جا میگرفت و مجبور نبودم آنها را از یکی از آن خدایان را از کون المپوس پایین بکشم. زمانی هم که برای برشیا بازی میکردم هم طرفدار اینتر بودم. [ ... ] روزی به خانه رفتم و ناگهان همه چیز عوض شده بود. موبایلم زنگ زد : " سلام آندره، تولیو (مدیر برنامه های پیرلو) هستم. دیشب رئیس موراتی با لوییجی کوریونیتماس تماس گرفت و در مورد تو صحبت کردن. در کمتر از ده دقیقه به توافق رسیدند، میتونی برای تیمی که عاشقشی بازی کنی. حالا بازیکن اینتری، بالاخره تونستی! برو و آماده شو تا برای تست های پزشکی به آپیانوجنتیله برویم." داشتم از شدت شادی منفجر میشدم : " باشه خیالت راحت " شاید اینطور به نظر نمیرسید، اما خوشحال ترین مرد روی زمین بودم و مغرور از اینکه میتوانستم در پوستر ها کنار رونالدو، باجو و ژورکائف باشم. من که با شالی سیاه و آبی به بازی ها میرفتم، توسط بزرگترین مرد باشگاه، یعنی ساندرو ماتزورا به دیداری تمرینی دعوت شدم. در اولین فصلم عالی بودم، جی جی سیمونی به من فرصت های زیادی داد، هم به عنوان بازیکن ثابت هم جانشین. میرکا لوچسیکو بیشتر به بازیکنان مسن علاقه داشت، لوچیانو کاستلینی فکر میکرد خوبم، در حالی که هاجسون من را 'پیرلا' صدا میکرد که در ایتالیایی یک توهین است. در آن فصل با چهار مربی مختلف بازی کردم، میگرن داشتم و گیج بودم اما همیشه خوشحال بودم. سال بعد تمام پیش فصل زیر نظر لیپی بودم، اما بعد در گوشه ای به من گفت : " آندرآ بخاطر خودت میگویم، باید بری و حداقل برای یک فصل جای دیگری بازیکنی و تجربه کسب کنی. این باعث پیشرفت تو میشود." به رجینا رفتم، وقتی برگشتم لیپی هنوز آنجا بود ولی زیاد دوام نیاورد. بخاطر مصدومیت یک بازی را از دست دادم اما کنفرانس لیپی قبل از آن بازی تاریخی شد : " اگر من جای رئیس بودم، مربی را اخراج میکردم و به هر بازیکن یک لگد میزدم." او اخراج شد و موراتی فقط نیمی از پیشنهاد او را اجرا کرد چون ما لگدی نخوردیم. از رفتن او متاسفم، همدیگر را به خوبی درک میکردیم و کار کردن با او باعث افتخار من است. جانشین او، مارکو تاردلی بود که با یکدیگر در تیم زیر 21 ساله های ایتالیا، قهرمان اروپا شده بودیم. هرگز مرا انتخاب نکرد که باعث کم شدن امید من شد، هرگز نتوانستم به او بگویم "میدونی کجا با هم معروف شدیم" چون جلوی خودم را میگرفتم تا حرمت ها را بشکنم. تاردلی اینتر را برای من کشت، چیزی که باید عشق ابدی میشد. دیگر نمیخواستم کنار او یا اینتر باشم. در ابتدا به برشیا قرض داده شدم و سپس به میلان فروخته شدم. فقط یک نفر از این انتقال خوشحال شد، نمیخواهم بدگویی کنم که شامل نام تاردلی هم بشود. او هرگز شانسی به من نداد، همیشه میگفت " بخاطر خودته، نمیخوام بسوزی." ترک کردن رئیس موراتی قطعا سخت ترین نقطه جدایی من از اینتر بود. انسانی فوق العاده است، او یک طرفدار پرشور و با وقار است که هر کاری برای اینتر میکند. به خاطر اوست که با وجود بازی برای میلان و یوونتوس هیچوقت حس بدی نسبت به اینتر نداشتم. دورانم در اینتر، آنطور که میخواستم شروع نشد و پایان نیافت!