اختصاصی طرفداری- ده دقیقه از وقتتان را میخواهد- هیچ پیروزیای بدون جنگ به دست نمیآید. این شاید یکی از زیباترین جملات چهگوارا نباشد. امّا نمیتوان از آنهم به سادگی عبور کرد. آنرا گزاف و شعاری خواند. او میگفت، هدفِ ما یافتنِ مسیر است، نه زنده ماندن. میگویند فرماندهْ چهگورا این را از هِنریِ دریانورد آموخته بود. از شاهزادهٔ پرتغالیای که بدون حتّی یک سفر دریایی، سَبکی تازه برای جهتیابی در دریا یافت. فرمولی تازه برای استفاده از قطبنماها. چهگورا را در کتابها اینگونه نوشتهاند، مَردی که در یک دست پیپ دارد و در دستِ دیگرش کتاب. و برای رسیدن به آنچه که صلح مینامد، در ذهنَش نقشههای جنگ را طرح میکند. او به دنبالِ رؤیاهای خود بود. برای رسیدن به آنچه که میدانست درست است. شاید همه چیز از یک اتفاق شروع شد. از یک حادثه. اُسطوره شدنِ چهگورا. خورخه کاستانیدا-نویسندهٔ کتابِ زندگینامهٔ چهگوارا-میگوید اگر ژستِ پیامبروارِ او در هنگامی که دوربینها، او را به قلبِ تاریخ سوق میدادند، نبود، شاید عکسهای او نیز چون مُریدان بر روی تیشرتهایِ میلیونها جوان نقش نمیبست. کسی او را به یاد نمیسِپُرد. او که در ایدههای خود به شکست رسیده بود. تمامِ ماجراجوییهایَش به پوچی ختم شده بود. تلاش برای طی کردن و میل کردن به یک مسیر، همیشه به حوادثی وابسته است. مثل زندگیِ نیمار جونیور، کسی که اگر در آن تصادف، آنهم در چهارماهگی، جانِ سالم به در نمیبُرد، کنون اینچنین، بازیکنان را با حرکتهایِ طنازِ خود به نیشخند نمیگرفت. شاید زندگی عجیبتر از اینها باشد. عجیب، مثلِ زندگیِ رابرت اِسترود (برت لنکَستر)، قهرمانِ فیلمِ پرندهبازِ آلکاتراز. او که برای اعدام، خود را مهیا میساخت، و بعد به پزشکِ پرندگان شهره یافت. کتاب نوشت و در جستجویِ معنایِ زندگیْ خیز برداشت. کسی که تمامِ عمرِ خود را در زندانها به سر بُرده بود. حال در مغزِ خود به دنبالِ مرتبط ساختنِ کتابهای خشک و کسالتآورِ سیتولوژی، مورفولوژی و بیوشیمیست. میگویند جان فرانکنهایمر، در فیلمَش از خَلقِ گلستان در جهنم سخن میگوید. اینکه میتوان از تناقض و شک، به ایمان رسید.
زندگی گاهی مسیرها را با لجبازی و بُنبَستها به آدمی نشان میدهد. اینکه سرنوشت، چنین است و تلاش در این راه، عبث. مثلِ تلاشِ اِسترود برای رهایی از زندان. آنجا که از بیهوده بودنِ کوششِ اِستلا (بتی فیلد) سخن میگوید. از اینکه راههای آزادیِ او به دیوار ختم میشود. به دیوار. رو به او از غروبِ خورشید میگوید. از اینکه گاهی حتّی با قلبْ جنگیدن نیز راه به جایی نمیبرَد. در جایی که افرادی برای دزدیدنِ هویتها پرورش مییابند. برای وِفقْ دادنِ رفتارها متناسب با استانداردهای تعیین شدهٔ خود. میگوید، خورشید دیگر در حال غروب است و به طلوعِ آن نباید دلبست. امّا اگر چنین بود، فرانْک ریبری که در دو سالگی صورتِ خود را از دست داد، باید برای حلقآویز کردن، خود را مهیا میساخت. او که در تصادف جانِ سالم بهدر بُرد. او که حالا صورتْزخمیِ بایرنیهاست. اِسترود نیز اینرا میداند. اگر نمیدانست، پس چرا باز از زندگی سخن میگوید. آنجا که زندانیِ شورشی، از مُردن سخن گفت. از اینکه، مگر مُردن چه ایرادی دارد. پایان یافتنِ نکبتها و نگونبختیها. چون زندگی خیلی با ارزشتر از یک هدیه است. بدین دلیل اولین وظیفهٔ زندگی، زنده ماندن است. چه کسی میداند لوکا مودریچ، که کنون میانهٔ میدانِ رئال مادرید را در چنگِ خود دارد، زمانی به عنوانِ آوارههای جنگی به کمپها پناه آورده بود. کودکی پنجساله در میانِ آتشِ استقلال. جنگی که در سال ۱۹۹۱ کرواسی را از یوگسلاوی مستقل ساخت. بله، هیچ پیروزیای بدون جنگ به دست نمیآید.
در این میان شاید زندگیِ بازیکنانی مثلِ آدریانو لیته رایبیرو، چون قناریِ اِسترود باشد. پرندهای که اِسترود آنرا پرورش و تیمار کرد. پرندهای که درهایِ دیگری به روی اِسترود گشود. مسیرهایی که معنایِ عشق و ایمان را به فردی پرخاشگر و قاتل آموخت. و میگویند اگر شخصی چراییِ زندگی را یافت، با چگونگیِ آن، به راحتی کنار خواهد آمد. و او این را مدیونِ یک قناریست. پرندهای که قیمتِ آزادی را ندانست و یا، شاید در آنسویِ آبها معنا و مفهومی برایِ آن نیافت. و شاید چون روستازادهای که هیچگاه شهرنشین نمیشود به سویِ خانه بال گشود. شاید دنیایِ بیرون از سلولِ اِسترود برای او چون شهری غریب و گُنگ بود. و او تحملی برای شهرنشینی در خود نیافت. و به زندانِ آلکاتراز بازگشت. بازگشت و در سلولِ اِسترود به خواب رفت. چون آدریانو. بازیکنی که خیابانهای فلاکتزده و تهیدستِ برزیل را زود از یاد بُرد. ویلا-کروزیرو را. زاغهها را. تلاشها و موهبتها، زود از ذهنِ او محو گشت. چیزی که گویی میانِ برزیلیها به عنوان یک مسلک و روش- در ذهنِشان رسوخ کرده. برعکسِ یحیی توره. بازیکنی که خیابانهای ساحلِ عاج را همراهِ پاهایِ برهنهٔ خود با ضربههایَش آشنا ساخت. او که حتّی پولِ خرید یک جفت کفشِ ورزشی را نداشت. روزی او گفته بود، در یک خانوادهٔ پُرجمعیت، زمانی که اعلام میکنید میخواهید یک جفت کفش بخرید، پدرتان میخواهد شما را نیست و نابود کند. میگوید زندگی یک کشاکش و جنگ است. و اینگونه بوده که پلهها را یکی پس از دیگری توسطِ گامهایِ خود درنوردیده. حال که او در بالای کوه قرار گرفته است. مثلِ قهرمانانی چون لوئیس سوارز، ابراهیموویچ و یا بازیکنی چون کریستیانو رونالدو که کنون، فعلی به نامِ خود در لغتنامهها افزوده است. کسی که میگوید باید جنگید، چون، زندگی خیلی با ارزشتر از یک هدیه است. بدین دلیل اولین وظیفهٔ زندگی، زنده ماندن است و آینده ازآنِ توست.
تلگرافخانهٔ سینمایِ طرفداری، شما را به دیدنِ فیلم پرندهبازِ آلکاتراز (۱۹۶۲) ساختهٔ جان فرانکنهایمر دعوت میکند. اگر فیلم را دیدهاید از آن برایِمان بنویسید. از دیدگاهِتان نسبت به فیلم و برداشتتان از آن.
برای شنیدنِ موسیقی فیلمِ پرندهبازِ آلکاتراز توسط اِلمر برنستاین کلیک کنید.



