گاهی اوقات زمان برای شما می ایستد، شاید زمانی که به نوزادتان در آغوش مادرش نگاه می کنید. یا شاید زمانی که برای آخرین بار قطار، پدرتان را همراه خود به مناطق جنگی میبرد! ... وقتی جلوی پادشاه رسید، برای آنتونیو همان لحظه؛ زمان از حرکت ایستاد، نگاهش به چشمان مجسمه ای دوخته شد که تمام داشته های میلیون ها هوادار چلسی در قرن گذشته و در دل سخت ترین روزها بود ... مردی با شماره 9
مردی که نگاهش میکرد، اما شبیه به دوران زنده بودن کم حرف به نظر میرسید، انگار تمام آسگود همین شماره، همین پیراهن چلسی، آن توپ زیر بغل و ورزشگاهی ـست که پشت سر اوست.
هنوز بوی عطر اوسی در ورزشگاه میپیچد، مردی که قلمرو خویش را هرگز ترک نخواهد کرد،، در انتظار گلادیاتور جدید، خاکسترش تا ابد، زیر نقطه پنالتی خواهد ماند.
.
.
.
شاید آنتونیو همانجا قولی به پادشاه داده باشد ... شاید، نگاهی، لبخندی و عهدی که چلسی را دوباره زنده خواهد کرد ...