بودا شاهزاده ای بود که در تمام لحظات زندگی اش هیچگونه درد گرسنگی و سختی ای را تجربه نکرده بود و گفته میشود که 4000 کنیز فقط مسئول برآورده کردن خواسته هایش بودن اما یکروز این سئوال برایش بوجود آمد که آیا تمام دنیا در دیوارهای همین قصر خلاصه مشود او که تا آن زمان از قصر پدرش خارج نشده بود تصمیم به ماجراجویی گرفت و با لباس مبدل وارد زندگی مردم عادی شد و چیزهایی را دید که تا بحال تجربه نکرده بود او فقر را دید گرسنگی را دید پیری و مرگ را دید و کاملا از خود بیخود شد و به دل کوه زد آنجا درختی را پیدا کرد و زیر سایه آن نشست و بمدت 30 سال در همان مکان به تفکر درباره چیزهای جدید و تلخی که دیده بود پرداخت تا به پاسخ طلایی خود برای حل این مشکلات رسید او گفت برای رفع فقر و گشنگی مردم باید از حرص وطمع دست بردارند مثلا اگر در یک روستا 100 خانواده زندگی میکنن و 99 خانواده باید روی زمینهای آن یک خانواده ای که زمیندار است کار کنند تا لقمه نانی بدست بیاورند و همیشه در فقر زندگی کنند ولی آن زمیندار خودش و خانواده اش هیچ مشکلی نخواهند داشت در صورتیکه اگر زمینهای آنجا را بین این 100 خانواده تقسیم کنند همه میتوانند بدون مشکل زندگی کنند و درمورد پیری و مرگ نیز گفت این دیگر موضوعی است طبیعی و کاری نمیشود کرد اما اگر در زندگیتان آدم خوبی باشید دوباره پس از مرگ در غالب انسان یا جانداری زیبا به زندگی باز خواهید گشت ولی اگر آدم بدی باشید و به دیگران بدی کرده باشید باز هم بعنوان جانوران زشت و بدترکیب باز خواهید گشت و تمام زندگیتان باید زجر بکشد و دیگر فرصتی برای جبران نخواهید داشت. ..................................................................................................................................................................................... مثال دهکده رو خودم برای فهم بهتر وارد کردم. نظر شما درباره مشکلات اطرافتون و بعد از مرگ چیه.