چهار افسانه باورنکردنی
افسانه اول: روزی پسر جوانی به مادرش قول داد، هرگز باشگاهی که در آن حاضر است را ترک نخواهد کرد، سالها گذشت، مادش رفت و او تبدیل به بهترین گلزن تاریخ باشگاه شد ... اما در ظهری که آفتاب از دیدن روی هواداران خجالت میکشید، تیری به قلب چلسی روانه کرد که باعث مرگ یکی از هوادارانمان شد ...
افسانه دوم: سالها پیش پسرک جوانی با سر خود مقابل پاهای مهاجم حریف از دروازه چلسی مراقبت کرد، میگفتند ضربه مغزی عجیبی شده و احتمالا زنده نخواهد ماند، اما بازگشت و تیمش را به قله های دنیا رساند ...
افسانه سوم: پادشاه هواداران چلسی روزی یک قول به آنها داد، من تا زمان مرگ بازی خواهم کرد تا چلسی را به قهرمانی اروپا برسانم ... وقتی سی و اندی ساله شده بود، همان زمانی که هیچ کس آنها را به یاد نمی آورد، تاج قهرمانی اروپا را بر سر هواداران چلسی گذاشت و رفت ... مردی که تمام داشته های یک ملت فقیر بود.
افسانه چهارم: کاپیتان انگلیس بود، اما او را به جرم نامشخصی از جایگاهش پایین کشیدند، مردی که غیرت را دوباره معنی کرد، 21 سال پا به پای تیمش پیر و پیرتر شد، و حالا تنها آرزوی هوادار نوجوانی ـست که ماه گذشته از پیشمان پر کشید ... هواداری که آرزو کرد: ای کاش کاپیتان همیشه در کنارمان بماند!
و همه ما میدانیم او خواهد ماند، حتی اگر هیچ کدام از افسانه های دیگر کنارمان نباشند ...