وودی آلن: هر فیلم کوبریک با ده فیلم من و امثال من برابری میکند ... . . . اینکه دروازه بهشت بر روی او باز خواهد شد یا نه! سوالی ـست که هرگز پاسخ آن را نخواهم گرفت پسری که در انتهای مستند "زندگی در تصاویر" میخندد، بازیگوشی میکند و خواهرش را اذیت ... اما چیزی در چهره اوست از همان کودکی، نگاهش به دوربین دست پدرش، حذف آن دستگاه ناشناس و رخ به رخ شدن با بیننده ای که در آنسو او را مینگرد آنقدر طبیعی ـست که انگار او همین لحظه زیست میکند، در کنار شما ... وقتی کیدمن پایین تخت رو به روی کروز نشسته، استنلی میداند بیننده حالا در چه وضعیتی ـست، و پاهای کیدمن را جمع میکند، آنقدر که هیچکس به زوم فوروارد پایان پلان دقت نخواهد کرد، او بیش از اینکه یک کارگردان سر صحنه باشد و فیلمش را با اتمام آخرین پلان کات دهد، بیشتر شبیه به یک رهبر ارکستر در تمام ثانیه هایی که شما در خلوت هایتان فیلمش را نگاه میکنید کنار شما می ایستد و آنچه خواست اوست را از نو برایتان میسازد... شما هرگز نخواهید توانست از حربه سینمای کوبریک فرار کنید، او به بیننده تعقیب و گریز نشان میدهد، در سرمای آخرین سکانس درخشش، پسری تنها و پدر دیوانه اش را درون هزارتویی پر هیجان رها و در گوشه بار نشسته و به بیننده ای که نفسش از دیدن آن لحظات بند آمده نگاه میکند، و بعد پسر را در آغوش مادرش میبینیم، اما پدر چه شد؟ او میداند بیننده چه از فیلم هایش طلب دارد، و با خوراک به موقع مخاطبش را سیر نگاه میدارد، اما همیشه انگار هنوز چیزی در فیلم هایش لنگ میزند، پدر در درخشش هنوز تا آخرین سکانس نفس میکشد یا خیر؟ ترس و دلهره ای که تمامی ندارد، انگار همه چیز درست و درمون نخواهد بود، پایان ادیسه هرچقدر ژرف و تکان دهنده باشد اما همه آنچیزی که بیننده میخواهد نیست، آنجا همه را به حال خود رها میکند، میخواهد ما هم همراه با بازیگر ندانیم چه بر سرمان خواهد گشت، پتر سلرز و دستی که بی موقع بالا می آید، کوبریک به سلرز نگفته بود ادای نازی ها را دربیار، اما به او باورانده بود که تو میتوانی هرکسی در هر زمانی باشی که منافع خودش را ارجع به دیگران میداند، فریادهای جرج سی اسکات و خروسک گرفتنش هرچقدر هم خنده آور باشد اما چه چیزی در پایان خوفناک دکتراسترینج میماند؟ کوبریک انگار دقیقا به دنیا آمده بود تا پیامبر سینما باشد، اما هرگز چیزی از آن به کسی نگفت، او سینما را از نو اختراع کرد، به او میگویند کمالگرا اما به نظرم استنلی بیشتر خودش بود و کمال هیچ چیز را نمیدانست، یا حداقل خودش بر کمال بیرونی قالب بود، او سینما را برای اینکه مردم بفهمند، لذت ببرند یا ارضا شوند نمیخواست، او سینما را کشف میکرد، میخواست بداند از نگاه خیره بری به شمعی که میسوزد چه چیزی برداشت خواهد شد، برایش مهم نیست ارتش آمریکایی غلاف تمام فلزی قرار است چه درباره میکی موس بخوانند، او احتمالا آنقدر آنها را خوب بار آورده بود تا خودشان بفهمند حالا قرار است چه آهنگی بخوانیم! دوازده فیلم بلند، دوازده ژانر مختلف، و دوازده شاهکار ماندگار ... بهترین ساینس فیکشن تاریخ؟ هرگز کسی را پیدا نخواهید کرد که ادیسه را در انتخاب هایش قرار ندهد، بهترین فیلم ترسناکی که دیدید؟ ممکن نیست درخشش را درون لیست خود قرار ندهید. بهترین فیلم جنگی؟ غلاف تمام فلزی یکی از آنهاست، بهترین فیلم کمدی حتی خود کمدین ها هم دکتر استرینج را نام خواهند برد، هیچ جنایی مهمتری از کشتن یا پرتقال کوکی به یاد نمیاورم در واقع او خودش و جنبه های شخصیتی خود را میساخت، کوبریک جمع تمام فیلم هایی ـست که ساخته ... او همچون الکس (مک داول) یک یاغی، بی فکر لاابالی ـست و همچون دکتر ویلیام هارفورد (تام کروز) یک جنتلمن تنها و شکاک، 16 ژولای آغاز اکران چشمان باز بسته و ده روز بعد تولد او بود، مردی که در هنگام اکران جهانی آخرین فیلمش زیر خاک های تر از باران بریتانیا آرام خوابیده بود ... اما انگار این پایان راه او نیست، کوبریک با هر فیلمی که از وی میبینیم دوباره متولد میشود، و دوباره در گوشه بار مینشیند و دوباره به دلهره های ما میخندد . با اینکه آدم ترسناکی هستی اما از طرف یک عاشق تنهای سینما برایت تبریک میفرستم: تولدت مبارک مرد بزرگ، هر کجا که هستی، زیاد آدم های اطرافت را اذیت نکن ... برای پیج cinema_events نوشته بودم اینو