پادشاهی را گرفتاری و غمی در زندگی پیش امد. باخد عهد و پیمان بست و نذر کرد اگر به خیر وصلاح تمام شود چندین درهم خرج زاهدان و پارسایان کند. حاجت رواشد و در صدد اداء دین برامد. یکی از ندیمان را که جوانی حاذق و ظریف بود کیسه ای زر داد و مامور به کار. همه روز را در شهر گشت و شب باز امد و همیان زر بوسید و به پادشاه تقدیم کردو گفت : زاهدی ندیدم پادشاه با تعجب گفت :من دراین شهر بیش از چهار صد زاهد می شناسم ندیم گفت :ای خداوند جهان.آنکس که زاهد است نمی ستاند و آنکس که می ستاند زاهد نیست پادشاه او را تحسین کرد و قولش پذیرفت. زاهدکه درم گرفت و دینار زاهد تراز او یکی بدست آر سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان