این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
در جبهــه خیلــی مجروح میشد.
یک بار همان طوری که خم شده بود
تا از تیررس ترکـشها در امان بـاشد،
از کمــر به پـایین مـــورد اصابت
قــرار گـرفتـه بـود.
به مجروحیتهای عجیب و غریب
محسن عادت داشتم.
یک روز پنجشنبه او را با عصا خانه آوردند. گفتم: چی شده؟
گفت: «این دفعــه ترکش کلنگی خوردم»
باور نکردم. گفتــم: ترکش کلنگی دیگه چیه؟! ترکش خوردی؟ گفت: چه جوری بهت بگم، دارم میگـــم ترکش کلنگی خوردم!
گفتم: همه رقم شنیده بودیم؛ تیر، تیر کالیبر 50، کالیبر 45 و .... اما ترکش کلنگی نشنیده بودم!
بعد جریان را فهمیدم که موقع کندن کانال ،
کلنگ یکی از بچهها به زانوش خورده است. کلنگهای جبهه سنگ را هم میشکند.
از آن روز به بعد دیگر زانوی محسن 90 درجه خم نمیشد.
.
از کتاب معبری از آسمان ( 15 مرداد سالگرد شهادت این بزرگ مرده)
بیکار نباش صلوات بفرست