اختصاصی طرفداری- پانزده دقیقه از وقتتان را میخواهد-فقط چند روز تا به انتها باقی مانده. چند روز برایِ آغازِ رقابتهایِ فوتبال. از سرگیریِ دوباره. در ایامِ تعطیلات، برخی کولههایِ خود را بر دوش مینهند و راهیِ سفر میشوند. به دور و درازها و یا در همین حوالیها. برخی نیز در خانههایِ خود روالِ معمولیِ زندگی را ادامه میدهند. و برخی هم به سویِ کتابهایی که در قفسههایِ کتاب، پهلو به پهلو در انتظار ماندهاند. در این میان، هستند عدهای که به کافهها هجوم میآورند. یا برایِ دیدنِ بازیهایِ خاطرهانگیز و یا نقلِ پاورقیوارِ آن. کافهٔ تگلرافخانهٔ طرفداری نیز مثلِ همیشه پابرجاست. باید بگوییم اگر در ریو ۲۰۱۶ قحطیِ قهوه شکل گرفته، امّا در کافهٔ طرفداری، همیشه، خِشخشِ خُرد شدنِ دانههایِ قهوه به دستِ تیغهایِ آسیاب به راه است. حال که میخواهیم از فوتبال و نویسندگانِ هوادارِ فوتبال، سخن بگوییم. اینکه روابطِشان با فوتبال چگونه بوده. حال که تا آغازِ زندگی در میدانِ خطکشیشده وقت باقیست. آنهم با نویسندهای که کنون در مقابلم نشسته و سیگارش را به لب گرفته. وقتی که دودِ سیگارَش را به هوا پرتاب میکند. آنجا که خود را به زاویهای کج کرده. فکر میکنی، آیا همفری بوگارت است یا برادِر ناتنیاش. گرچه اختلافِ سنیِشان بیش از سیزده سال قد میدهد.
راستَش را بخواهید آقایِ کامو، من فکر میکردم فوتبال در نزدِ نویسندگان یک چیز بیخود و منفور است؟ و یا یک چیزِ پوچ. فکر میکردم شما فلسفیوار بگویید: فوتبال مثلِ یک مجازات است. مجازاتی برایِ سیزیف. آن که شما او را قهرمانِ پوچی نامیدهاید. مجازاتی بیانتها و بیسرانجام. پوچ. امّا، شما، درونِ دروازهٔ تیمِ راسینگِ دانشگاهِ الجزیره بودهاید و یک جام نیز تصاحب کردهاید؟ باورَش سخت است.
میگوید، قطعاً همهٔ آنچیزهایی که من در موردِ اخلاق و تعهداتِ انسانی میدانم، مدیون فوتبال هستم. او اینگونه کلام را آغاز میکند. حال که سیگارَش را تا به انتها کشیده و دودَش را به کافهٔ ما تقدیم نموده. حال که در انتظاریم باریستایِ تلگرافخانه، فرنچپرس را برایِمان بیاورد. ادامه میدهد، نویسندگانِ بسیاری هستند که به فوتبال عشق میورزند. ولادیمیر ناباکوف-نویسندهٔ روس- در جایی گفته بود، دروازهبانها چون عقابهایِ تنها هستند. مردانی از رمز و راز. آخرین مدافع. من نیز در سالهایِ نوجوانی فوتبال بازی کردهام آنهم به عنوان یک دروازهبان. آنها میگویند من دلیرانه و پرشور بازی میکردم. شاید. از سیزیف گفتید. سیزف نمادِ فردیست که شورها و شیفتگیها، رنج ها و عذابها، به صورتِ یکسان، موجبِ پوچیاش شدهاند. فردی که تمامیِ همّ و تلاشِ خود را صرف می کند تا هیچکاری را به پایان نرساند. و این همان بهائیست که برایِ عشقها و سوداهایِ این جهان باید پرداخت.
وقتی نوشیدنیِ آدمی فرنچپرس باشد دیگر نگران نیستید که کاپ را سر نکشیده به ذراتی که در ته برایِ زهر کردنِ خُلقِتان در انتظارند، برسید. حال که لیوان را از قهوه لبریز کردهام. میپرسم، میگویند شما فوتبال را بر تئاتر ترجیح میدهید. این را در پاسخ به پرسشی در این زمینه دادهاید. آقایِ کامو فکر کنید، نمایشنامهٔ اُتلو یا هملت در حضورِ شکسپیر رویِ صحنهٔ تئاتر در حالِ نمایش است. واقعاً نمایش را برایِ دیدنِ فوتبالِ تیمِ محبوبِتان ترک میکنید؟ میگویند همیشه در کیفِ شما نسخهای از نمایشنامهٔ اُتلو موجود است. فکرش را بکنید. هملت در بالایِ صحنه. درست رو به شما. و این نوشته «نمایش، دامیست که من میتوانم وجدانِ شاه را در آن گرفتار سازم». واقعاً این پرسش و پاسخ واقعیست؟
یکبار دوستی از من پرسید، دیدنِ فوتبال و تئاتر، کدام یک را ترجیح میدهی. من هم قاطعانه گفتم فوتبال. امّا فکر نمیکنم دیوانگیام این میزان باشد که نمایشنامههایِ شکسپیر یا اُسکار وایلْد را به کنار بگذارم. من عاشقِ نمایشهایِ آنها هستم. میدانید، انسان چندان علاقهای به تأمل ندارد. در همهچیز تعجیل دارد. و به هیچچیز جز «خویشتن» علاقهای ندارد. نمایش و تئاتر را دوست دارد چون در نمایش، سرنوشتهایِ زیادی را میبیند و او بی آنکه از تلخیِ سرنوشتها رنج ببرد، از رؤیاها و خیالپردازیهایِ آن بهرهمند میشود. من این موضوع را در مقالهٔ «نمایش» در کتابِ اسطورهٔ سیزف نوشتهام. از وایلْد گفتم. میدانید وایلد نیز جملهای در موردِ فوتبال و راگبی دارد. این که راگبی یک بازی برایِ بربرهاست که جنتلمنها آنرا بازی میکنند و فوتبال نیز بازیای برایِ جنتلمنهاست که بربرها آنرا بازی میکنند.
آقایِ کامو دارم به مرگِ وایلْد فکر میکنم. شاید مرگِ او به حواشیِ زندگیِ شخصیاش مربوط نشود. اینکه با چه کسی زندگی کند یا نکند. یعنی میخواهم بگویم شاید، کارِ دوستدارانِ راگبی باشد! باید تحقیقی در موردِ هوادارانِ راگبی در ایرلند و احتمالاً سفرِشان به پاریس-محلِ مرگِ وایلْد- نیز انجام شود! نظراتِ شما آدم را به یادِ این نوشتهتان میاندازد، «یک طرف زیباییست و، طرفِ دیگر، درهمشکستگان و پایمالشدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من میخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم». میدانید آقایِ کامو، در کشورِ من هر که بخواهد عکسی روشنفکرانه از خود به جایِ بگذارد. کتابهایِ شما یکی از گزینههایِ نخست است. ممنون آقایِ کامو. برایِ مقالهٔ افسانهٔ سیزیف. برایِ طاعون. برای کتابِ بیگانه. برایِ خَلقِ مورسو. برایِ آنکه فارغ از شعار و پندهایِ کلسیاییوار و مذهبی به ما از زندگی گفتید. از اینکه، «خدایان، سیزیف را محکوم کرده بودند که تختهسنگی را بیوقفه تا قلّهٔ کوهی بغلتاند. به قلّه که میرسید، تختهسنگ با تمامیِ وزنِ خود دوباره به پایین میافتاد. خدایان با دلایلی موجه به این نتیجه رسیده بودند که هیچ کیفری بدتر از کارِ بیهوده و بی امید نیست».
کافهٔ ما، حالْ خلوت گشته. نه آلبر کاموییست و نه نویسندهای دیگر. ساعتها از رفتنِ او میگذرد. حال من هستم و میزِ چوبیِ قهوهای رنگِ کافه. میزی که در آن دو فرنچپرسِ یک لیتری از قهوه تهی گشته. قهوهای که قطراتی از آن، خود را به رویِ میز رساندهاند. قطراتی که از لیوانها و فنجانهایِ ما چکیده. آن زمان که از فوتبال میگفتیم و از کتاب. به یاد دارم، اریک آرتور بلِر یا همان جُرج اوروِل، جایی گفته بود، فوتبال یک جنگ است منهایِ تیراندازی. شاید در زمانِ اوروِل نیاکانِ سپ بلاتر یا اِوانگِلوس ماریناکیس در دسترس نبودهاند. و شاید روشهایِ خود را کشف نکرده بودند. اوروِل میگوید برایِ نابودیِ جهان و جنگی همهگیر کافیست فوتبال را به جانِ کشورها بیندازی. هندیها را با بریتانیاییها برایِ فوتبال فراخوانی. یا آلمانها و چکها. روسها با لهستانیها. و ایتالیاییها را نیز با یوگوسلاوها. میگوید فوتیال چیزی برایِ انجام یک بازیِ دوستانه و جوانمردانه ندارد. در آن نفرت و حسادت موج میزند.
شاید آقایِ اورول زیادی در دنیایِ قلعهٔ حیوانات یا ۱۹۸۴ باقی مانده. چرا که پاسخِ نیشها و کنایههایِ او به فوتبال را میتوان در سخنانِ والتر اسکات جُست. کسی که هفتاد سال پیش از تولدِ اورول چشم از دنیا فُرو بسته بود. او که میگفت، زندگی همان خودِ فوتبال است. شاید دنیا برخورد این تناقضات باشد. آنجا که بزرگی چون اورول از فوتبال نفرت دارد و در پیِ تفسیر تئوریهایِ جنگ در پسِ فوتبال و نژادپرستیست. و کسی چون ایان مکیوون، بازیِ فینالِ قهرمانانِ اروپاه میانِ بارسلونا و منچستر یونایتد را با عینکهایِ سه بعدی تماشا میکند. امّا در این میان، چه کسی طعمِ لذتِ وفاداری را بیش از جولیان بارْنِز میچشد. او که با گلِ دقیقهٔ صد و بیستِ استیو کلاریج در سالِ ۱۹۹۶، کودکیِ خود را بینظیر میداند. قهرمانِ او در آن سالها چه کسی جز کلاریج بوده. چه کسی. سالی که در آن لسترسیتی در ومبلی توانست در دقایقِ آخر با گلِ استیو کلاریج بازی را دو بر یک به پایان برساند. و دومین لیگکاپِ خود را تصاحب کند. حال که بارْنِزِ هفتاد ساله باز قهرمانیِ تیمِ محبوباش را میبیند، آنهم قهرمانی در لیگِ برتر را. حال دیگر چه اهمیتی دارد برایِ چنین فردی از اُفت یا سقوطِ لسترسیتی در فصلِ آینده گفت. قهرمانیِ تیمِ محبوباش را معجزهای بهدستِ مسیح لقب داد. چون که او، معنایِ ایمان و وفاداریست. و اینان اینگونه رؤیاپردازی میکنند.
کافهٔ تلگرافخانهٔ طرفداری شما را به خواندنِ کتابِ سقوط، نوشتهٔ آلبر کامو دعوت میکند. و اگر خواندهاید، بخشهایی که دوستَش داشتهاید را برای ما نیز بازنویسی کنید.



