دوستان داستان هایی که از رویت جن میزارم از خودم در نمیارم ، جسته و گریخته از جاهای مختلف در اوردم همشون هم ادعا میکردن واقعیه و ایدی یا شماره طرف رو باهاش میزاشتن. حالا دوست داشتید باور کنید ، دوست داشتید هم باور نکنید و بزارید پای قصه و افسانه
≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈=≈
داستان سربازان گروه نوهد و خندهای شیطانی:
راستش بنده سرباز هستم, سرباز نوهد ارتش که هر ماه باید یه هفترو بریم پادگان های دور افتاده برای اموزش, این موضوع برمیگرده به چندماه پیش که تو شهر بوشهر اتفاق افتاد, اوایل برج یازده بود که جمعها یازده نفرمونو فرستادن یه پادگان خیلی دورافتاده از شهر, بعد از چند روز که اونجا موندیم نوبت به پست های گروه ما شد روز اول به هرکی میگفتیم فقط میگفت خدا به دادتون برسه, خودمونم اوایلش باورمون نمیشد که چی میگن اما یه روز که نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از بچهای همون بوشهر گفت بچه از فردا شب که میرید خیلی هواستون به خودتون باشه تاحالا تو جایی که شما پستتون اونجا افتاده چهارتا سرباز تلف شدن!!!
همگی یهو ساکت شدیم که همون بوشهری ادامه داد قبل از اینکه شما بیاید جمعا چهارتا سرباز تلف شدن که سه تاشون درجا سکته کرده بودن یکیشونم خودکشی کرده بود ( که به خاطر همین موضوع اسلحه ای دیگه به ما ندادن) دلیلش رو که سوال کردیم گفت بعضی از سربازا میگن که اونجا یه تپه ای هست که پشت اون تپه هرشب صدای گریه و جیغ خفیفی میاد که هیچ کس شبا تنها جرات رفتن به اونجا رو نداره اینو که گفت همگی از ترس ساکت شده بودیم گفتیم دلیل این صداها چیه ؟؟ گفت نمیدونم فقط اگه رفتید صدایی شنیدید یا سمتتون سنگی پرتاب شد هیچ اعتنایی نکنید فقط زودتر از اونجا دور بشید, همینو گفتو رفت همینطور که به همدیگه نگاه میکردیم یکی از بچه ها گفت چیکار کنیم ؟؟؟؟ گفتم هیچی شاید دیده ما غریبیم خواسته مارو بترسونه بیخیال... ترسمون که کمتر شد رفتیم بخوابیم که برای شب اماده بشیم اما مگه از ترس خوابم میبرد, دقیق اون شب تا ساعت ده شب بیدار بودم که کلا یه ساعت تونستم بخوابم, خلاصه ساعت یازده شب شد و اومدن دنبالمون که بریم, بعد اینکه رفتیم جو خیلی سنگینی داشت
تپه ای رو که گفته بودن دقیقا مشخص ,خلاصه بعد از چند ساعت به هر سه نفر تقسیم شدیم هرکدوم خدا خدا میکردیم که سمته اون تپه نیفتیم اما درست منو با دونفر دیگه همونجایی که ازش بشدت ترس داشتیم اسممون دراومد!!!!! بدتر از همه هم این بود که با فاصله از هم بودیم وسیله ای هم انچنانی دستمون نبود فقط یه چراغ قوه و یه بیسیم حتی یه چوب دستی هم بهمون ندادن بعد از نیم ساعت اماری که از هم دیگه میگرفتیم خیلی اروم بود خیالمون راحت شده بود که ترسوندمون اما از همینجا اتفاقات شروع شده بود رفیقم گفت فلانی کاری داری منو صدا میکنی اما من بهش گفتم منکه فاصلم از تو خیلی دوره کم کم ترس سراغمون اومد منکه کامل رنگم پریده بود داشتم قدم میزدم که یهو یه صدای خیلی جیغی گفت , از اینجا برید اینجا جای شما نیست قعق که میرفتیم صدای خندهاش رو میشنیدیم که شبیه صدای خنده انسان نبود که بعد شروع به داد کشیدن کرد باورتون نمیشه الان که یادش میفتم از ترس موهای بدنم سیخ میشه, رفیقم گفت کی بود اما من که کامل زبونم بند اومده فقط نگاهم
افتاد به بیسیم که صدای داد رفیقم میومد هرچند که قلب خودم داشت از ترس وایمیساد اما همینکه خودمو رسوندم دیدم رفیقم افتاده رفتم که سمتش بدنش کلا خشک و سفت شده بود بنده خدا از ترس فکش کج شده بود کامل غش کرده بود که باهم هر طوری که شده اونو رسوندیم سمته اسایشگاه دیدم اون یکی که بچه شهرستان بود سرش از پشت خونریزی داشت که معلوم بود شکسته بود خلاصه شب بدی رو گزروندیم مخصوصا که رفیقم گفت فلانی سمته اون تپه یه اتاقک بود همینکه رفتم سمتش دیدم درش محکم بسته شد همینکه بالای تپه رو نگاه کردم دیدم موجودی پشمالو باچشای قرمز داشت نگام میکرد که تا اومدم فرار کنم یه سنگ از پشت خورد تو کلم
اونشب تموم شد اما هیچ کدوم سالم نموندیم حتی روستاییهای اطراف هم از وجود این صداها خبر میدادن
من تا چندماه جلسه گفتار درمانی میرفتم, رفیقم که سرش شکسته بود شوک بدی گرفته بود که کارش کشید به روانپزشک اما اون یکی که غش کرده بود همین دوماه پیش از کما دراومد اما فکش هنوزم که هنوزه از ترس درست نشده هرشبم کارش شده تشنج . پایان.